امروز با شلوغي گذشت. از صبح در تدارك تولد عزيزترين دوستم و بعد هم سورپرايزي كه لو رفته بود و باقي قضايا! امروز همه مون چوبي رو كه يه عالمه بادكنك بهش آويزون بود عين بادكنك فروشا گذاشتيم روي كولمون و در سطح شهر راه افتاديم. اين افتخار وسط برج سفيد نصيب من شد! هيچ كيم ازمون بادكنك نخريد فقط واسه يكي از پسرا وسط خيابون خواستگار پيدا شد. دختره همسن و سالاي ما بود، به باباش گفت بابا من اون بادكنك فروشه رو مي خوام! خلاصه آقايون اگه دنبال خواستگار مي گردند مايه اش فقط چند ساعت به لباس مبدل بادكنك فروش در اومدنه!
اما تمام امروز رو من هيچ جا نبودم. نه توي ترافيك، نه سعدآباد، نه رستوران، نه كافي شاپ و بعدشم خونه دوستم. امروز خيلي حرف زدم و خنديدم. خيلي حسها رو ديدم. از بودن با تك تك بچه ها لذت بردم. غرق شدم توي بغل كردن دختر كوچولوي مو فرفري دو ساله و لاك زدن روي ناخنهاي كوچولوش و پسركي كه فقط 6 ماه داشت و قلب كوچولوش زير دستم تند تند مي زد. امروز شاد بودم از تولد نزديكترين دوستم. امروز ساعتها كنار كسي بودم كه وجودش برام پر ابهام و نشونه اس. اما هيچ كدوم از اين كارها رو امروز من نكردم. انگار كسي به جاي من نقشمو بازي كرد.
اينو وقتي فهميدم كه داشتم زير مهتاب توي خيابوناي خلوت رانندگي مي كردم. و يكهو تكون خوردم و احساس هوشياري روزمره اي رو كردم. راهمو دور كردم. اونقدر توي كوچه پس كوچه هاي روشن شده از نور مهتاب رانندگي كردم تا "خودم" كاملا برگشت. بي حس آوردمش خونه. حالا بهم نمي گه كه توي اين مدت كجا بوده!
چيزي شبيه نشونه اس وقتي آرشيو بلاگشو باز مي كنم و اولين تاريخي رو كه امتحان مي كنم با متن نامه خودم مواجه مي شم!
نشونه، مهتاب، رانندگي، هوشياري، نشونه... من امروز كجا بودم؟
پ.ن: اينجا خيلي شخصيه. اين روزها هم از هميشه شخصي تر شده. حس مي كنم وقتتون تلف مي شه اگه بياين و اينجا رو بخونيد. اصلا بهتون توصيه اش نمي كنم. اينجا همونطور كه توي سالروز تولدش اين اسمو بهش هديه دادم واقعا انباري ذهن منه. چيز قابلي اينجا نيست. حالا ديگه خودتون مي دونيد.