شمارش معكوس  

 
سه‌شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۲

تازگيها هر بار به خودم مي گم: خب اين يكي رو كه نوشتم، فكر كنم ديگه تا يه مدت ساكت بشم. هيچ حرف تازه اي كه نيست. طولي نمي كشه. باز يه حرفي، يه حسي، يه نيازي پيدا مي شه.
اشكال اينجاست كه نمي تونم بين منطق و احساس تعادل برقرار كنم. هر بار يكيش له ميشه.
بهم نگو مهربون. باشه؟ هر چي با منطق گشتم يه ذره هم توي خودم پيداش نكردم. اگه بهم بگي مهربون فكر مي كنم اوني كه صدا مي كني من نيستم. اگه فكر مي كني مهربونم اشتباه مي كني. مي شه حرفمو باور كني؟ خواهش مي كنم.
يه نفر مي گه "از نوشته هات نميشه فهميد كه اينقدر دلرحم هستي." خب نبايدم بشه. چون من دلرحم نيستم! افتخار نمي كنم كه نيستم. متاسفم. اما دروغ چرا؟ من دلرحم نيستم.
خودمو محدود كردم. دلمو گذاشتم پشت يه حصار بلند. هيچ كسو راه نمي دم. با تلخي به همه شك مي كنم. كدوم واقعيتي منو به اين روز انداخته؟ واقعيت يا توهم؟
روزي كه به مهربوني آدما شك كردي، روزي كه پشت مهربوني دنبال دليل گشتي، به طرز وحشتناكي احساس تنهايي و اندوه و تلخي مي كني. اما اين مهربوني نيست كه تو رو ترك مي كنه. تويي كه در رو به روش مي بندي.
خيلي شرمسارم. از همه هستي. اما دلم ديرباوره. به سادگي شاد بودنو فراموش كرده. مثل يه لاك پشت لجباز وحشت زده رفته توي لاكش. هر چي هم كه هر كي صداش بزنه از توي لاك بيرون نمياد.
آن لاين مي بينمت. هرچي مي گي، مي گم" آهان". مي گي" آهان نه، بله!" "نخيرم. همون آهان" منظورم اينه كه آهان هم به سرت زياده! مي گي" 3شنبه به احتمال زياد مي بينمت" ببين خب! مي خواي برام چيزي رو توضيح بدي باز. هيچ اشتياقي ندارم! تو حتما باز به روي خودت نمياري كه بداخلاقم. عيب نداره. فقط من ديگه نمي تونم بايستم. يا نگاهت كنم. مي تونم بشنوم اما نمي تونم گوش كنم.
دلم براي 14 سالگيم تنگ شده. حتي حاضرم برگردم به اون موقع. نشونه خيلي بديه...
نه اينا نااميدانه نيست. دارم يه چيزايي مي فهمم. خب تا حدي عذاب آوره. اين وضع بايد عوض بشه. فكر كنم پيشگويي درست بود. تا آخر اين زندگيم بايد براي تعادل بين منطق و احساس مبارزه كنم.
اما پيشگويي مي گفت زندگي بعديم با يه زمينه از خِرَد شروع مي شه :)


پ.ن: ديشب براي اولين بار با گوش كردن به آهنگ "امشب انگار خون تازه اي تو رگهاي منه..." تصور كردم كه مخاطبش هستم. حس جالبي بود. قلب و دركي مي خواست كه من نداشتم!
-------------------------------------
چند ساعت بعد از تحرير:
خب ظاهرا من استعداد عجيبي در بد رسوندن منظورم و قاطي پاطي حرف زدن دارم! اينو از يك نامه و تعجب آرزو فهميدم! شايد بهتر باشه چند تا مطلبو توضيح بدم. 1. متن بالا اصلا يك متن عاشقانه نيست! 2. بنده هنوز افتخار عاشق شدن رو نداشتم كه بخوام شكست عشقي بخورم! 3. ضميرهاي "تو" هر كدوم برمي گرده به يه نفر! ظاهرا دستور زبانم هم ضعيفه! 4. توضيحي كه دوستم قراره 3شنبه بده راجع به يه مسئله فلسفيه، نه توضيح يك اشتباه! 5. تا من باشم ديگه اينقدر غلط انداز ننويسم!

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com