عصيان
دلم ويران كردن مي خواهد؛ بريدن، پاره كردن. دلم مي خواهد با دستهايم تمام عادتها و دل بستگيهايم را از درونم بيرون بكشم و به جاي دوري پرت كنم.
دلم مي خواهد تمام آدمهاي نزديك اطرافم را هل بدهم پشت يك خط قرمز دور. بعد هم براي خودم قلعه اي بسازم با يك حصار بلند. دلم مي خواهد آدمها را بدون تعلق خاطر دوست داشته باشم. مي خواهم ذهنم فقط متعلق به من و در اختيار خودم باشد. نه مي خواهم منتظر كسي باشم، نه كسي در انتظارم باشد. نمي خواهم اهلي هيچ كس و هيچ چيزي باشم. دلم قدرت مي خواهد. مي خواهم فقط خودم بر من حكومت كند. دلم مي خواهد از همه دور باشم و به خودم نزديك. دلم مي خواهد تمام وابستگيهايم را بالا بياورم. تمامش را. و در فضاي بزرگي در اطرافم آزادانه بچرخم.
مي خواهم خودخواه تر باشم.