شمارش معكوس  

 
سه‌شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۲

I should have seen it coming when roses died
Should have seen the end of summer in your eyes

دارم سعي مي كنم آخرين باري رو كه ديدمت بخاطر بيارم. 29 مرداد بود، حدود ساعت 10 شب. دستمو كه براي خداحافظي به طرفت دراز كردم، با محبت نگاهم كردي، شايد هيچوقت اينطور بهم نگاه نكرده بودي، دستمو گرفتي و چند لحظه محكم فشار دادي. دستم واقعا درد گرفت. دستت و نگاهت گرم بودند. نفهميدم چرا اين موضوع نگرانم كرد. يكي توي دلم چنگكي برداشت و شروع كرد به شخم زدن. و حالا بعد از سه ماه هنوز همون "يكي" مشغول زير و رو كردن دلمه. كاش اون موقع مي دونستم آخرين باريه كه مي بينمت...
تصويرت توي راهروها و سالنها جون مي گيره و زنده مي شه. تصويرت لبخند مي زنه و بعد محو مي شه. من سرگردان به دنبالت مي گردم. ميرم زير بارون لاي برگاي زرد خيس، و نمي فهمم اون قطره هاي مرطوب لا به لاي مژه هام بارونه يا اشك. تو نيستي و نمياي. و فكر مي كنم اگه بياي چيكار كنم؟ هيچ راهي نيست به جز فرار از در پشتي.
من از تمام گوشه كنارها و راهروها و تو فراريم، چون هيچ تصويري نمي تونه و نبايد جايگزين تو بشه...

I should have listened when you said good night
You really meant good bye

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com