نگاه كن كه چه برفي مي بارد...
و اين منم
زني تنها
در آستانه فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده زمين
و ياس ساده و غمناك آسمان
...
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغهاي تخيل
به داسهاي واژگون شده بيكار
و دانه هاي زنداني.
نگاه كن كه چه برفي مي بارد...
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود
و در تنش فوران مي كنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار
شكوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...