شمارش معكوس  

 
چهارشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۲

ديگه فهميدم، آره فهميدم. حداقلش اينه كه هر چي ازم بپرسي برات يه دليل ميارم. مطمئنِ مطمئن. اونقدر كه تو هم مطمئن بشي. اگرم دلت خواست به حالم غبطه بخور، آخه تازگيها خيلي با حال شدم! معجزه پشت معجزه. نشونه بيشتر از اين مي خواي؟ بايد يه چيز عالي مي نوشتم. كم كه نيست. خيلي چيزا مي دونم. اينكه چرا اينجام، چرا رفت، چرا دردم اومد، چرا با اين و اين و اين آشنا شدم، حتي مي دونم چرا پامو عمل كردم.
وقتي زنگ زد دفترو بست. گفتم خره، هيچكي تا حالا مثل تو پدرمو در نياورده بود. دلم برات تنگ شده اما نمي خوام ببينمت. خيلي دوسِت دارم ها. نمي خوام ببينمت تا وقتش برسه.
زنگ كه زد، دفتر درد قديمي رو بست. خوب شد رفتم بيمارستان و گرنه آخرين روز اين پاييز لعنتي تموم نمي شد. خوب شد با تلفنش اين پاييزو تموم كرد. يه دفتر نو جلوم باز شد. سفيد، بدون نوشته و خط خوردگي. اولش اينقدر ذوق كردم. رسيدم سر خط دوباره. اما حالا ديگه حس نوشتن نيست.
بهم گفته بود تولدت نزديكه. روز اول زمستون تشخيص داد كه به دنيا اومدم. گفت تولدت مبارك. گفتم اِ؟ متولد شدم؟ اون موقع ذوق كردم. اما الان نمي خوام. ازش پرسيدم تولد درد داره؟ گفت آره. من درد نمي خوام ديگه. همين كه دفتر درد سه ماهه بسته شد بسمه. دفتر نو نمي خوام. درد هم نمي خوام. هيچي هم نمي خوام. مي خوام توي بي حسي پايان درد بمونم. بي حركت.
ديشب يه خواب ديدم. يا شايد چند تا خواب. به زودي قراره دوست داشته بشم! خواب آخر سنگين بود. پام توي خواب تكون خورده بود. من بيچاره بودم. دكتر جوان هم. بازومو از پشت گرفت. و نگهداشت. فهميدم كه الان چيزي مي گه. گفتم اين قرصها چيه؟ گفت بخورشون. گفتم نه. چيه؟ بازش كرد و بهم نشون داد. قرص تقويتي. گرون بود گفتم چرا اينو خريدي؟ گرونه خيلي. چشمامو بالا گرفتم و به چشماش نگاه كردم. چشماش قشنگ بود. دكتر جوان را حتما دوست داشتم ديگه. شايدم بخاطر چشماش بود. دستشو روي شونه ام گذاشت. روي ميز خم شدم. گفت بذار ببوسمت. سنگيني بدنشو روي پشتم حس كردم. گفت با تمام زشتيهات دوستت دارم! حس كردم له ميشم. گفت هيچي نيست. صورتمو بالا بردم. نگاش كردم و لبهامو حركت دادم تا ببوسدم. سنگيني بيشتر شد و اون منو نبوسيد. بيدار شدم اما چشمامو باز نكردم. پام از روي بالش پايين افتاده بود. هنوز سنگيني رو حس مي كردم. من تسليم سنگيني شده بودم، تسليم چشمهاي قهوه اي، تسليم زشتيم كه پذيرفته مي شد، تسليم فقر بودم. اين وسط جايي هم براي عشق بود؟ خواب رخوتناكِ لذت بخشِ تهوع آوري بود.
درد، نه. ديگه درد نه. حتي اگه مثل تحمل سنگيني باشه. توي دفتر تازه ام هيچ چيز نمي نويسم. بذار توي مستي پايان درد بمونم. يه قدم هم پيشرفت نمي خوام. ميرم مي خوابم.
نه گلكم، ببين منم درد نمي خوام مثل تو. ميرم مي خوابم. تو هم بخواب. اما نه اونطور كه جمعه شب خوابيدي. جوري بخواب كه وقتي صدات كردم بشنوي. اگرم خواستي مثل اون شب بخوابي خبرم كن تا باهات بيام. اما درد ارزششو نداره گلكم... شنيدن صداي از خواب بيدار شده ات غرقم كرد...
از زندگي يه پايي خسته ام. اما خواب كه پا نمي خواد.


پ.ن:
"وقتي حواست نيست، زيباتريني
وقتي حواست هست، زيبايي
حالا حواست هست؟"

چه شعر قشنگ بدجنسي...

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com