شمارش معكوس  

 
جمعه، آذر ۲۱، ۱۳۸۲

شادي، جريان هستي، شادي

برايمان تعريف مي كند كه طلاق او فقط به دليل يك ناهماهنگي صورت گرفته: زندگي مشتركش سه سال طول كشيده است تا روزي كه عدم هماهنگي در صداي شوهرش نمايان شده. " شوهرم واقعا دروغ نمي گفت، بدتر از اين، سردي و بي احساسي به شيوه حرف زدنش هم سرايت كرده بود. تصميم نهايي، دليلي بسيار جزيي داشت: شوهرم عصباني شد چون لباس پوشيدن من، قبل از اينكه به مهماني شام نزد دوستانمان برويم زياد طول كشيده بود. همان لحظه فهميدم كه همه چيز تمام شده است. به خودم گفتم زندگي كوتاه است و هيچ دليلي ندارد كه اين زمان كوتاه را با كسي بگذرانم كه اين قدر ناهماهنگي در صدايش وجود دارد . ايراد زيادي نمي توانستم از شوهرم بگيرم- مگر اين صدا، كه لطف و محبت از آن گريخته بود و فقط حالت خودماني بي تفاوتي در آن باقي مانده بود. در مجموع مسئله اي جزيي بود، اما عشق در جزئيات خلاصه مي شود و نه در هيچ چيز ديگر. دختر خانم ها شما جوانيد، خوشگليد. به زودي از جنگل درس و مدرسه بيرون مي رويد و به محوطه روشن زندگي مي رسيد. در آن فضا مي رقصيد، اشك مي ريزيد. همه چيز به دست مي آوريد و همه چيز را از دست مي دهيد، گاهي درست در يك لحظه. در زندگي مي توان همه چيز را هديه كرد، مگر يك چيز را- هديه كردن زيباترين طريقه از دست دادن است. آن چه را كه اكنون به شما مي گويم، از مادربزرگم ياد گرفته ام، فقط چند ساعت قبل از مرگش. او زني روستايي بود و تنها زن كمونيست دهكده شان. در تمام طول زندگي بدبختي پشت بدبختي برايش رسيد، يك فرزند معلول، فرزند ديگري كه در اردوگاه نازي ها مرد، بيماري ها و بينوايي ها مثل باران بر سرش مي ريخت. من آن وقتها دوازده يا سيزده سال داشتم، از او پرسيدم: مامان بزرگ، مهمترين چيز در زندگي چيست؟ جوابش را فراموش نكرده ام: دخترم، فقط يك چيز مهم است، شادي؛ هرگز اجازه نده كسي شادي ترا از تو بگيرد. مي گفت: شادي، فكر مي كنم مومنين مي گويند "سرور". اما مادربزرگم با اينطور آدم ها معاشرتي نداشت. من از آن زمان به بعد با اين گفته او، زندگي مي كنم. در حقيقت شوهرم هرگز علت واقعي جدايي ما را نفهميد. اگرچه علت ساده اي بود: وقتي ازدواج كردم، شادي در قلبم بود. اما طلاق گرفتم چون شادي تهديد مي كرد كه از قلبم خواهد رفت.

ديوانه وار- كريستين بوبن، ترجمه مهوش قويمي
***
تمام طول ديشب لحظه هاي فوق العاده اي داشتم. بستر جريان هستي بودم، خود جريان هستي بودم. دخترك درونم از شادي، نفس در سينه حبس كرده بود. شايد بايد عاشق شوم. عاشق كسي كه با حضورش مرا بالا مي كشد و به جريان مي اندازد. در انتظار نشانه ام. بروم عاشق شوم؟

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com