اين يه نامه شخصيه. خب اين صفحه هم يه صفحه شخصيه. اينجا مي ذارمش تا نوشته اي كه دفتر پاييز 1382 رو بست برام بمونه. خيلي طولانيه، نخونيدش كه حوصله تون سر ميره.
سلام
هي نشد، منم هي نخواستم اين نامه رو بنويسم. نمي دونم چرا.
ديروزو بگو كه زلزله اومد. فقط همين. چيز ديگه اي هم مگه مي شه در موردش گفت؟
باور كن هيچ حرف حسابي ندارم. پاييز مثل دفتر دردي مي مونه كه بسته شد. آخرين برگشو تو ورق زدي. اين نامه مثل بستن دفتر مي مونه. ازت ممنونم. اگه زنگ نمي زدي برگ آخر اين دفتر ورق نمي خورد. و من از درد بدجوري خسته و داغون بودم. ازت ممنونم اما بستن اين دفتر وظيفه تو بود. دير يا زود. خوشحالم كه روز آخر پاييزو براش انتخاب كردي. سه ماه درد كم نيست، اما خب زياد هم نيست. واقعا نيست.
اون روز يه حرف اشتباهي بهت زدم. از روي خوشي و شيطنت بود. همون موقع هم مي دونستم اشتباهه. بهت گفتم جلوي خيلي چيزا رو گرفته بودي. اين درست نيست. من بودم كه تو رو براي خودم در جايگاهي قرار داده بودم كه جلوي خيلي چيزا رو مي گرفت. من تو رو جانشين كمبودهام كرده بودم. اين حقيقته. و به جاي اينكه بيشتر به خودم اتكا داشته باشم به تو تكيه كرده بودم. هميشه با مشكلاتم سراغت مي اومدم و مي دونستم كه تو كمكم مي كني. تو حتي گاهي وقتا وجدان من بودي. و اينا وقتي از حد بگذرند خيلي بدند. از حد گذرونده بودم. تو رفتي و من ضعفهاي خودمو شناختم. ضعفهايي كه حضور تو مي پوشوندشون. طول كشيد تا اينو بفهمم. قبل از اون خيلي دردم اومد. خيلي. خب دلم براي خودم مي سوخت. مي دونستم اين كار براي تو لازمه گرچه دليلشو نمي فهميدم و اين اولش خيلي اذيتم مي كرد، اما مي پرسيدم پس من چي؟ بيخودي دردم بياد؟ مي دوني كه اين توي جهان بيني من معني نداره. دنبال معنيش مي گشتم و پيداش نمي كردم. عذابش توي همين بود.
يادته يه روز بهم گفتي اگه نباشم توي دانشگاه تو احساس تنهايي مي كني. اما اگه تو نباشي من توي دانشگاه تنها نمي مونم؟ اون موقع فكر كردم شايد درست بگي، اما حالا تو بدون كه اينطور نيست. وقتي رفتي، من خيلي تنها شدم. با وجود همه دوستام. دروناً تنها شدم. در هر صورت جاي تو خالي بود و كسي هم نمي تونست پرش كنه. توي تمام پاييز يا دانشگاه نرفتم يا يك لحظه هم اضافه اونجا نموندم. نمي دوني راه رفتن توي دانشگاه و مواجه نشدن با تو چقدر سخت بود. و دونستن اينكه نيستي و نمياي. با آدمايي كه حالتو ازم مي پرسيدند... حتي حالا هم كه بخيالم همه چي تموم شده، ورق زدن دوباره اين دفتر خيلي خيلي دردناكه.
بگذريم...
يه چيز جالب بگم. يه روز همينطور كه توي دانشگاه قدم مي زدم و مثل همه روزاي اين پاييز توي دانشگاه حالم زياد خوب نبود، هر جا كه رفتم تصويرهايي از خودمون ديدم. دسته جمعي يا دو نفر دو نفر. باور نمي كني اما اين تصوير ها يا بهتر بگم اشباح گذشته، واضح و زنده بودند. از همه مهمتر، اشباح گذشته ما شاد بودند و مثل بيشتر اوقات مي خنديدند. اونا راضي بودند و خوشحال. و احساس كردم كه با شادي بهم نگاه مي كنند. نمي دوني چه حس خوبي بهم دست داد. با تمام وجود خوشحال شدم و خوشحالم كه حرفاي ديگران برامون مهم نبود. كه به قول اونا سنگين و باوقار نبوديم. كه با صداي بلند خنديديم و ساعتها با هم حرف زديم. مهم اينه كه روح شادي ما تا هميشه توي گوشه به گوشه اون دانشگاه زندگي مي كنه.
حالا با بسته شدن دفتر قديمي يك دفتر نو جلوي من باز شده. يك دفتر سفيد، بدون نوشته و خط خوردگي. بايد شروع كنم به نوشتن. دوست دارم اين بار بهتر از قبل بنويسمش. دوست دارم بيشتر ياد بگيرم. و بهتر از گذشته باشم. تا ديروز دلم ديگه درد نمي خواست. اما از امروز همه جوره پايه ام. مي خوام دفترمو طوري بنويسم كه موقع بستنش احساس رضايت كنم. نشونه ها و معجزه ها پشت هم اتفاق مي افتند.
منتظرم كه برگردي. دلم برات تنگ شده. اما دوست ندارم زودتر از وقتي كه بايد، ببينمت. بهر حال توي اين پاييز مطمئن شدم هر جا باشي و هر كار كه بكني، فرقي نمي كنه. در هر صورت برادر خيلي عزيز مني.
بيا و يه قولي بهم بده. وقتي برگشتي سعي نكن منو عوض كني يا خيلي اصلاحم كني! اونوقت من وحشت مي كنم. بذار همينطور براي خودم ديوانگي كنم. تو كمكم كن، منم چيزهايي رو كه بايد؛ مثل هميشه ازت ياد مي گيرم.
مراقب خودت باش برادر عزيز من و به مامان يه عالمه سلام برسون و از طرف من ببوسش(گرچه اونقدر كله پوكي كه اين كارو نمي كني) منم خيلي كله پوكم اين همه نوشتم و يادم رفت بگم كه چقدر از اينكه راضي و خوشحال هستي، و احساس پيشرفت مي كني خوشحالم. آخرين بار كه ديدمت هنوز حرف از سقوط بود. اگه مي شه يا صلاح مي دوني برام از بصيرت تازه ات بنويس. و از چيزهايي كه ياد گرفتي. برام از شيطان بنويس، چون خارج از خودم پيداش نكردم. توي دنياي من موجود جدايي نيست.
هر فرقي كه كرده باشم هنوزم مثل قبل پرحرفم، نه؟
خب ديگه، خداحافظ
شنبه 6 دي 1382
پ.ن: گرچه گفتي اوضاعت خيلي توپ تر از اين حرفاس كه فال حافظ بخوني، دلم مي خواد فالي رو كه برات همون شب كه مامان تلفن كرد گرفتم بنويسم:
دوستان دختر زر توبه ز مستوري كرد
شد سوي محتسب و كار بدستوري كرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد
تا بگويد به حريفان كه چرا دوري كرد
مژدگاني بده اي دل كه دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره مخموري كرد
نه به هفت آب كه رنگش بصد آتش نرود
آنچه با خرقه زاهد مي انگوري كرد
غنچه گلبن وصلم ز نسيمش بشكفت
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوري كرد
حافظ افتادگي از دست مده زانكه حسود
عرض و مال و دل و دين در سر مغروري كرد
اينم شاهدش:
سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد
وانچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
كو به تائيد نظر حل معما مي كرد
ديدمش خرم و خندان قدح باده بدست
وندران آينه صد گونه تماشا مي كرد
گفتم اين جام جهان بين به تو كي داد حكيم
گفت آن روز كه اين گنبد مينا مي كرد
بي دلي در همه احوال خدا با او بود
او نمي ديدش و از دور خدايا مي كرد
آن همه شعبده ها عقل كه مي كرد اينجا
سامري پيش عصا و يد بيضا مي كرد
گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي كرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست
گفت حافظ گله اي از دل شيدا مي كرد