شمارش معكوس  

 
سه‌شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۲

انباري يك ساله عزيز من!

سه روز پيش اينجا يك ساله شد. به همين سادگي. به سادگي كليك كردن روي 12 تا لينك آرشيو كه مي تونند در عرض چند لحظه يك سال گذشته رو تصوير كنند. هر چي فكر مي كنم نمي تونم به نتيجه برسم كه يك سال زياده يا نه؟ زود گذشته واقعا؟ به همون زودي كه الان حس مي كنم؟
اگه به يادداشتهام نگاه كنم مي بينم بيشتر روزا غرآلودند! يا شايد من اين تيكه كوچيك از زندگيمو از شاديهام محروم كردم. شايد اينجا فقط از سرما گفتم. و شايد حق داشتم چون گوش ديگه اي نبود براي شنيدن اين حرفا. چون من از گوشهاي محرم و نگاههاي آشنا خسته بودم. چون سفيدي كاغذها ديگه اشتياق نوشتن رو توي انگشتانم زنده نمي كردند. اينجا هر جور كه هست توي يك سال گذشته واقعا رفيقم بوده. اين صفحه هميشه به من مشتاق بوده و من به اون مشتاق تر. مي دونم، بي تعارف، كه خوب نمي نويسم حتي سعيي هم در اين مورد نمي كنم. 90 درصد ايده ها و عقايدمو نمي نويسم چون جاشون توي كله ام خوبه! چون ذهنمو تنگ نمي كنن و من اينجا اون چيزهايي رو خالي مي كنم كه جا تنگ كنند و شايد مي خوام با نوشتن از شرشون خلاص بشم و از ذهنم خارجشون كنم. اينجا اتاق پذيرايي نيست، اينجا يه انباريه و خب... انباريها در همه جا خيلي لازمند و به اندازه لازم بودنشون واقعيند. زشتي و ناهماهنگي و فرسودگي كه در اونها انبار ميشه واقعا وجود داره اما انباريها اونو پنهان مي كنند.
اينجا انباري ذهن منه، تا در برخورد با بقيه زندگي ذهنم مثل يك اتاق پذيرايي يا دست كم يك نشيمنِ راحت، مرتب به نظر بياد. اما واقعيت اينه كه من توي شلوغ پلوغي اينجا زندگي مي كنم و همه چيزو با يه جور شادي و سرمستي كودكانه به هم مي ريزم.
اينجا رو بخاطر دوستاني كه برام پيدا كرده دوست دارم. بخاطر چشماي غريبه اي كه به سراغ اين انباري ميان و نگاهشون محبت آميز ميشه. شيفته اين غريبگي و اين محبت هستم. فكرشو بكنيد، آدم مهموني رو كه به انباري خونه اش اظهار علاقه مي كنه يه جور ديگه اي دوست داره. يه جور با محبت تر و خالصتر. و خدا مي دونه كه اين خالص بودن چقدر مهمه. شايد بخاطر همين دوستام باشه كه تولد اينجا زياد برام مهم نيست. چون انگار واقعه ايه كه با هر آشنايي تازه و هر نگاه غريبه مهربون جديد هر روز تكرار مي شه.
يه نفر بوده كه از اول دوست داشتم در موردش اينجا بنويسم. يكي كه قبل از اينكه من شروع كنم كارشو تموم كرده بود. يكي كه يادش هميشه توي هر روز پاييز با اولين نگاهم به آسمون صبحگاهي بيدار مي شه. نمي دونم كلاغ سياه رو چند نفر مي شناسند يا بخاطر ميارن. نمي تونم بگم چجوري يا چقدر دوستش داشتم و دارم. آخرين جمله هاي قبل از رفتنش براي هميشه توي ذهنم حك شده:
آهاي ملت!
كلاغي هوس پريدن دارد
لعنت به كسي كه بالش راببندد!

كسي جرات نكرد بالشو ببنده، اونم پريد و رفت. نمي دونم الان از پروازش راضيه يا نه. نمي دونم چقدر بلند پريده. اما حس مي كنم كه الان كنار من ايستاده و اين خطوط رو مي خونه. كسريِ هميشه عزيز تولد يك سالگي اين وبلاگ هيچي نيست، اما اگه مثل هر تولد ديگه اي روح شادي و اميد درش جريان داشته باشه، مي خوام همه شو تقديم به تو كنم. مي خوام با اشكايي كه پايين ميان برات شادي بفرستم، و مشتاق و اميدوار باشم كلاغ سياه عزيزم كه اين بار در پايان قصه ات به شادي به خونه ات رسيده باشي.

مرسي. خيلي مرسي بخاطر نگاهاتون :)

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com