شمارش معكوس  

 
چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۲

نمي دونم چرا ياد حرفاي قديمي مي افتم. ياد اون جمع شش نفره و زماني كه همه جا حرف اين جمع بود. ياد حلقه زدنمون دور هم و بحثهامون. ياد خنده هايي كه از شدتشون هر كدوممون به طرفي پرت مي شديم. ياد نامه هامون مي افتم. ياد دوستيمون و سادگيمون. ياد اعتماد عميقمون به هم و رنجي كه بخاطر هم با رضايت تحمل مي كرديم. ياد اون حرف تو مي افتم كه مي گفتي دردسرها و حرفهايي كه پشت سرمون مي زنند همه اش از روي حسادته. حسادت به اين دوستي پاك و طولاني و محكم.
و شك مي كنم نكنه همون روز بود كه تو اين جمع دوستانه رو چشم زدي. و كم كم هر كسي به شكلي اين جمع رو ترك كرد. آروم و بي صدا. بي اونكه اين ترك كردن شكل محسوسي به خودش بگيره يا ناگهاني باشه. مثل تنديس چوبي كه موريانه ها از درون مي خورنش و به ظاهر سالمه. تنديس مغرور جمع ما آروم آروم فرو ريخت. اونقدر به كندي كه كسي متوجه نشد و هيچ كس هم جاي خاليشو حس نكرد انگار. ديروز با آخرين نگاه سرد تو كه منو مي روند، با كمي دلتنگي و منگي دنبال بقاياي تنديس پر افتخارمون گشتم و ديدم كه ديگه هيچي باقي نمونده. حتي فرصتي براي يه خداحافظي و آرزوي خوشبختي براي همديگه نيست.
توي اين پاييز نه از لبخندهاي گرم شاد خبري بود، نه از برگ پاييزي با دست خط تو، نه از حرفهاي جالب و تازه و نه از شاخه كوچيك گل يخ. توي اين پاييز ديگه نامه دوستانه اي به دست هيچ كدوممون نرسيد.
دستامو توي جيبم مي كنم. يك قدم به عقب مي ذارم و آخرين نفري ميشم كه اين دايره خيالي عزيز گذشته رو ترك مي كنم. با يك اندوه رقيق، و لبخند خشك و تلخ به در و ديوارهاي آشناي نفرت انگيز. بي هيچ آرزوي شادي براي هيچ كدوممون. و دلم بي اونكه تنگ بشه مي خواد كه غليظ ترين مه دنيا بياد و هر جايي رو كه يادي از اون دايره و تنديس داره، براي هميشه بپوشونه.

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com