خواستم براش بنويسم:
حالا ديگه حالم خوب شده. مي دونم چرا رفتي. رفتي چون من خيلي مي خواستمت. چون جاي خودمو پيش من گرفته بودي. چون به جاي اينكه به خودم تكيه كنم، به تو تكيه كرده بودم. چون تو بجاي من فكر مي كردي. بجاي من غصه مي خوردي. و من بجاي تو گريه مي كردم. چون تو وجدان من شده بودي. يادته بهت مي گفتم: " هميشه بايد دانست كه چه زماني يك مرحله از زندگي پايان مي يابد. اگر براي باقي ماندن در آن مرحله بيش از زمان لازم پافشاري كني، شادي و احساس آسايش را از دست مي دهي و ممكن است خداوند تو را به راه آورد.*"؟ حالا هم با رفتن تو خدا منو به راه آورد. وقتي نقشتو توي زندگي درست بازي نكني، چه براي خودت چه براي ديگران، بايد محروم بشي و اونقدر تمرين كني تا نقشت در بياد. تا بازيت تك بشه. تا غرق لذت بشي. اصلا خودِ خودِ لذت بشي. شايد حمل بر خودخواهي بذاري، خب كي مي تونه ادعا كنه كه خودخواه نيست، اما از وقتي كه فهميدم كه رفتنت فقط به نفع خودت نبوده و براي منم كمك بوده، حالم خيلي بهتره!
براش اينا رو ننوشتم. ترسيدم ديگه براش فرقي نداشته باشه. ترسيدم خوشحال نشه...
-------------------------------------------------
آهاي ملت! جون مادرتون، جون هر كي دوست داريد، وقتي يكي لطفتونو نمي خواد بيخودي بهش لطف نكنيد كه ناخواسته مديونتون بشه!
بهشون مي گم من دير مي رسم ترمينال براي من صبر نكنيد. مي گن ولي اگه ما دير رسيديم تو صبر كن! مي گم بابا! من به شما نمي رسم. با شما نميام. مي گن ما هم تازه راه افتاديم!
هيچي ديگه! رفتم ترمينال، مي بينم چهار تا موجود سرخ شده از سرما، 20 دقيقه اس كه معطل من هستند. به نيوشا و آتنا مي گم آخه چرا منتظر مونديد؟ حالا خودتون هيچي اين رضا و آرمين بيچاره(دوستاشون) رو چرا توي سرما منتظر نگه داشتيد؟ همه شون عين چهار تا لبو در كمال محبت لبخند مي زنند كه ما كه كاري نداريم!
آخه اين چه لطفيه، من كه نمي فهمم. آخرشم كه بايد توي اتوبوس تنها بشينم پس چه فرقي مي كنه كه بدونم اينا روي صندليهاي ديگه همون اتوبوس نشستند! هر از گاهي هم سركي به بنده بي كس و كار مي زنند تا يه وقت احساس تنهايي نكنم خدايي نكرده! حالا چي؟ بنده هم از ظهر رفتم توي مود سگي و دلم مي خواد تنهاي تنها باشم. دلم مي خواد توي جاده، توي تاريكي كاملا احساس تنهايي كنم. اصلا دلم مي خواد بيخودي گريه كنم. اينام نشستند پشت من و صورتمو مي بينند. منم هي بايد اظهار شرمندگي و تشكر كنم. و توي دلم فحش بدم و حرص بخورم! خيلي زور داره آدم يه چيزي رو واقعا نخواد بعد مجبور باشه بخاطرش تشكر كنه!
-------------------------------------------------
از وقتي كتاب "ديوانه وار" رو كه شقايق و مهدي بهم دادند(خدا بهشون هزار در دنيا و بازم هزار در دنيا بده نقدِ نقد!)، خوندم يه بچه اي به ورجه وورجه افتاده! رفته توي جلدم و هي بالا و پايين مي پره. نمي دونستم كه بچه ها در اطرافشون زرهي از نور و شادي دارند. بچه ها از توي اين زره با خوشبختي به دنيا نگاه مي كنن چون احساس مي كنند كه دنيا دوستشون داره. و دنيا واقعا ارواحي رو كه از چشمهاي بچگانه بهش خيره ميشن بيشتر دوست داره انگار. امتحانش مجانيه. بچگيتونو از درون خودتون صدا كنيد و با شعف به همه چي نگاه كنيد. اون زره رو دور خودتون مي بينيد و حس مي كنيد كه دنيا يه جور گرمي بهتون لبخند مي زنه!