شمارش معكوس  

 
چهارشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۲

...

امتحانمو بد دادم، خيلي بد. چيز تازه اي نيست.
مي دونستم از سر جلسه كه بيام بيرون منتظرمه، چيز تازه اي نيست.
بازم بي اونكه سعي كنيم، حرفهايي رو زديم كه بايد. و هر دومون از اينكه گاهي اينقدر به درد هم مي خوريم با خوشحالي تعجب كرديم. چيز تازه اي نيست.
گفتم:" هي خوشحالم كه دارم باهات حرف مي زنم." سه ماهي هست كه اين حسو دارم، چيز تازه اي نيست.
گفت:"دو تايي با هم زير آبتو پيش مامان زديم. ديگه دخترش نيستي!" خب عادتشه. زير آب منو زدن كه چيز تازه اي نيست.
هوا دونفره بود، دوتايي رفتن باهم قدم بزنن. منم تنها موندم و با حسرت رفتنشونو نگاه كردم، چيز تازه اي نيست.
تنهايي قدم زدم و به دلتنگي فكر كردم. حالت تهوع بهم دست داد از دلتنگي كه چيز تازه اي نيست.
به موبايلم كسي زنگ نزد كه دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه. همه به قصد كار زنگ زدند. اما هر بار با صداي زنگ پريدم، چيز تازه اي نيست.
دروغكي بهش لبخند زدم و مردمداري كردم. تازگيها اينم چيز تازه اي نيست.
از انتظار اشباع شدم. تمام وجودم تبديل شده به يك حس انتظار متحرك با چاشني گاه به گاه دلتنگي كه مدتهاست چيز تازه اي نيست.
آخه به كي بگم كه من دلم يه حس خوب تازه مي خواد؟ و هيچ چيز تازه اي نيست...

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com