آخر نامه نوشتم:" اين نامه هم جواب نداره!"
شك ندارم كه منظورم همين بود. واقعا جوابي نمي خوام. يعني اوني كه
مي خوام اينه: جوابي نگيرم. يه كمي عجيبه نه؟ پس چرا ديگه منتظرت نيستم؟ هنوز نمي دونم كه توي كدوم اتاق در پس كدوم دهليز دلم بهت خونه دادم. اما مي دونم كه جات امنه و تا هميشه با من زندگي مي كني.
گفت: همه نشونه هايي كه گفتي بهم مي گن كه داري آماده يه تغيير بزرگ مي شي.
براي اولين بار حس كردم كه خيلي ازم جلوتره. دلم خواست پيش بيني شو باور كنم.
اوني كه بهش نياز دارم اطمينانه. اطمينان به روح واحد هستي. هر لبخند تاييدي بهم انرژي مي ده. احتياج دارم كه كسي بهم بگه اتفاق خوبي در راهه. بگه دارم پيشرفت مي كنم. بگه توي دوره انتقالم؛ از مرحله اي به مرحله ديگه. احتياج دارم كه كسي بهم اطمينان كنه. كسي تشويقم كنه.
باز بدهكارم كردي سينا. باز توي دوراني كه هيچ كس نيست منتظرم موندي تا تاييدم كني. تا بهم بگي كه من سر جام هستم. كه همه چيز درسته. يه بار ديگه دلم از شادي لرزيد و ازت ممنون شد.
وقتي فال حافظ مي گيرم حس مي كنم نبايد گير بدم. يه بار فال مي گيرم و اگه ارتباطي حس نكردم ديگه اين كارو تكرار نمي كنم. چند روز پيش حافظ بهم گفت:
بجان دوست كه غم پرده بر شما ندرد
گــــر اعتـــماد به الطــاف كارساز كنيد
دلم مي خواد هزار بار ديگه فال بگيرم و هر هزار بار همين شعر بياد تا مطمئن بشم. تا دلم مهربوني روح واحد هستي رو حس كنه و به همه چيز ايمان بياره. دلم مي خواد خودمو بسپارم به جريان هستي، به نيروي برتر.
بايد انگشتهامو كه به سنگهاي كنار رودخونه چنگ زدند و با جريان آب سر سازگاري ندارند، از سنگها جدا كنم. ترس جدا شدن از سنگها فقط يك لحظه اس. يك لحظه مهيب. مثل شكستن كه فقط در يك لحظه اتفاق مي افته. براي اون يك لحظه به قدرت شادي احتياج دارم.