از شهر سرد
سه شنبه 20 آبان 1382
مونا مي گه:" اون داره اشتباه مي كنه." من مطمئن نيستم.
مونا مي گه:" همه اش داره بيراهه مي ره. من نگرانشم." من نگران نيستم.
مونا مي گه:" همه چيز براش شده خيال. مرز بين دروغ و خيال رو گم كرده." من متوجه نيستم.
مونا مي گه:" اگه همين طور ادامه بده خيلي به ضررشه. همه پايه هاشو خراب مي كنه." من به فكر نيستم.
مونا مي گه:" بايد بهش كمك كرد. بايد نيمه گمشده شو پيدا كنه." من موافق نيستم.
مونا مي گه:" من مي فهمم كه چشه. من مي دونم كه توي چه وضعيتيه ولي نمي تونم بيانش كنم." منم چند وقتي هست كه قادر به حرف زدن نيستم.
مي خوام بهش بگم: من از هيچي مطمئن نيستم مونا، نظري ندارم. چون مطمئن نيستم و حوصله ندارم فكرم درگيرش بشه، نگران نيستم. من متوجه نمي شم كِي دروغ مي گه و كِي راست. و راستشو بخواي واقعا برام مهم هم نيست. من فكر مي كنم هنوز خيلي راه داره تا خوشبخت شدن با نيمه گمشده اش، باهات موافق نيستم. من چند وقته كه پشت نقاب لبخندم قايم مي شم و چيزي بهش نمي گم. اصلا مي دوني مونا؟ من چند وقتي هست كه ديگه نيستم.
9:45 صبح
***
مي دوني پسرك؟ مهم نيست كه دروغ بگي يا راست. مهم نيست كه گم بشي يا پيدا. مهم نيست كه بهم بخندي يا اخم كني. مهم نيست كه بشناسم يا نشناسمت. واقعا مهم نيست. البته خيلي دوست دارم كه پيشرفت كني و شاد باشي. نه اينكه بهش تظاهر كني، حقيقتا اينطور باشي. اين يكي برام مهمه اما نه خيلي.
نمي دونم تقصير منه يا تقصير تو، يا تقصير اون نمودار سينوسيه كه حالا تبديل به يه خط راست شده. ببينم اصلا مگه اين قضايا مهمه كه بخوايم تقصيرو به گردن كسي بندازيم؟
11:20 صبح
***
كاش مي فهميدم نيرويي كه مانع من ميشه تا گوشي رو بردارم و شماره تو بگيرم، ترسه يا دوست داشتن. احترام به تواِه يا بي احترامي به خودم!
دلتنگي براي تو، هر روز لباس جديدي به تن مي كنه. مي زنم اين گوشي رو خرد مي كنم ها!
7:50 شب
***
براي خودم نگران شدم!
عكستو دوست ندارم زياد نگاه كنم. اون عروسك فسقلي هم كه توي آخرين ديدارمون بهم دادي انداختم گوشه كتابخونه ام! هر چي سعي مي كنم با نگاه كردن و در دست گرفتنش ياد تو بيفتم موفق نمي شم! فقط احساس مي كنم كه موجود احمقيه! نوشته هاتو هم اصلا دوست ندارم بخونم. مطمئن نيستم كجا گذاشتمشون. خاطره ها؟ آره! اونا رو گاهي يادم مياد، اما نه به شكل واضح. براي يادآوريشون جدا بايد انرژي مصرف كنم!
آخه پس من چي مي خوام؟!.... از اينم مطمئن نيستم اما فكر مي كنم اوني كه مي خوام حضور واقعي و زنده ته آقاي برادر بزرگتر. من دلم خاطره شاد نمي خواد، دلم شادي مسري صداي خنده هاتو مي خواد. همين!
8:05 شب
***
از وقتي اين آقاي ش تماس گرفته، دو تا آدم كوتوله توي كله ام نشستن و موهاي همو مي كشن و جيغ جيغ مي كنن!
امشب مطمئن شدم كه يكي از بدترين و اعصاب خردكن ترين احساسها اينه كه نتوني خودتو درك و آناليز كني! خيلي متاسفم كه آدم با سياستي نيستم. و از سياستهاي دخترونه هم بي بهره ام! وقتي آقاي ش تماس گرفت با ديدن شماره اش به خودم گفتم: كودن! يه كم سياست و استعداد به خرج بده و گرنه پس فردا توي بيمارستان كلاهت پس معركه اس! يه كم تحويلش بگير!
معلوم بود كه به بهانه كار زنگ زده. كارشو كه گفت شروع كرد به گفتن حرفاي بي ربط. مي دونم كه فقط زنگ زده بود كه زنگ زده باشه. مي دونم كه حتما بعد از حرف زدن با من مي رفت همه جا پر مي كرد كه با هم كلي حرف زديم. اما تحويلش گرفتم. اونم منو تحويل گرفت. منم بيشتر تحويلش گرفتم! وقتي تلفن قطع شد، چون فقط بخاطر برنامه ريزي براي بيمارستان و اينكه ازش در آينده استفاده كنم تحويلش گرفته بودم، حالت تهوع بهم دست داد. اما مي دوني از چي بيشتر ترسيدم؟ اينكه فقط به همين دليل تحويلش نگرفته باشم! براي اين تحويلش گرفته باشم كه احتياج دارم كسي بهم توجه كنه و اون بهم توجه كرده بود.
كله ام ديگه كار نمي كنه! نمي دونم چي بده و چي خوب. واي آقاي برادر بزرگتر اگه اينجا بودي من اينقدر مستاصل نمي شدم. حتما تو بهم مي گفتي چي درسته. حتما مثل هميشه وجدان من مي شدي و هيچوقت تنهام نمي ذاشتي. كم كم دارم مي فهمم كه تو رو جايگزين چه كمبودهايي توي زندگيم كرده بودم.
11:30 شب