Freedom comes when you learn to let go
اين ماجراهاي سينا هم شده مثل سريالهاي ژاپني. كشدار و طولاني!
چند ماه پيش، سينا توي روز تولدش بهم گفت هر وقت ياد من ميفته احساس عذاب وجدان مي كنه! خوب از اونجايي اون اواخر همه مونو كم اذيتمون نكرده بود و خيلي چيزا رو هم زير پا گذاشته بود به خودم گفتم اين طبيعيه. بذار وجدان درد داشته باشه!
دو هفته پيش بهم گفت كه ازم مي ترسه و يه سري حرفا رو نمي تونه بهم بزنه! منم به خودم گفتم خوب حق داره بترسه اصولا همه متفق الرايند كه من بيشتر از هر كس به اين دوست عزيزمون ضدحال زدم تا حالا!
چند روز پيش دلم نخواست كه در موردم هيچ كدوم از اين دوتا حس رو داشته باشه. به هر حال اصلا جالب نيست كه بدوني يه نفر هر وقت يادت ميفته، يا مي ترسه يا عذاب وجدان مي گيره! با خودم فكر كردم و ديدم، مدتهاست كه ديگه ازش دلخور نيستم. چون به اين نتيجه رسيدم كه اگه كارها و بازيهاي وحشتناك و آزاردهنده اون نبود، اگه ضربه اي كه بهم زد نبود، من هيچوقت يك سري تجربه ها رو به دست نمياوردم. هيچوقت ياد نمي گرفتم كه بايد كمي محتاط تر باشم. و خوب، هر چيز بهايي داره. بهاي اين تجربه ها هم كمرنگ شدن دوستي ما بود. متوجه شدم كه بخاطر اين تجربه ها، نه نسبت به كارهاش، كه نسبت به وجودش قدردان هستم و اين حسيه كه وقتي به ياد سينا ميفتم، دارم. دلم مي خواست اينو بهش بگم تا ديگه احساس ترس و عذاب وجدان نكنه. دلم مي خواست بهش بگم كه خيلي خيلي مشتاق پيشرفتش هستم و دلم مي خواد كه هميشه سرشار از شادي باشه. دلم مي خواد كه اشتباهاتي رو كه توي دوستي با ما مرتكب شد توي دوستي با ديگران تكرار نكنه. دلم مي خواد ببينم كه دوستيمون توي زندگي اون تاثير مثبتي داشته.
با همه اين حرفا رفتم سراغش و خودمونيم ته دلم يه جورايي احساس خانومي و بزرگواري مي كردم!!! انتظار داشتم كه تحت تاثير قرار بگيره و ازم تشكر كنه! بَه كه چه طنزي! :)))))))
وقتي حرفامو شنيد، شروع كرد به جواب دادن. اونم چه جوابهايي. در مورد شاهكارها و آزار و اذيتهاش گفت كه اصولا عادت داره با ضربه زدن چيزهايي رو كه بلده به افراد ياد بده! و فكر مي كنه اين تاثيرش بيشتره! (من اول به خودم گفتم كه داره مزخرف ميگه اما بعد فكر كردم خدا رو چه ديدي شايد اينم يه جورشه. به هر حال نمي خوام بي انصاف باشم اما بايد بگم كه نمي دونم واقعا چقدر از ضربه هاي ايشون بخاطر اهداف آموزشي بوده!) سينا گفت نه با حرفها و در ميون گذاشتن تجربه هام، كه بخاطر كتابهايي كه بهش دادم تجربه هاي خوبي رو در اختيارش گذاشتم. و كلا با اينكه خيلي چيزا رو بخاطر دوستي با ما از دست داده، اما راضيه!(اين به اون حرف من كه بهش گفتم نه نسبت به كارهاش، كه نسبت به وجودش قدردان هستم، در. راضي بودنِ با منتِ ايشون هم بعد از اون همه اذيت، درس عبرتي باشه برام تا الكي احساس بزرگواري نكنم و آخرش يه چيزي بدهكار هم بشم!) اما از همه جالبتر قضيه عذاب وجدان بود! گفت در مورد عذاب وجدان كاري نمي تونه بكنه و تا هميشه اين حس باهاش مي مونه. با تعجب پرسيدم چرا؟ گفت يادته اون جمله انگليسي* كه يه بار راجع به دوست داشتن بهم گفتي؟ يادم نيومد. گفت همون كه در مورد اين بود كه يكي اون يكي رو بيشتر دوست داره؟! بازم يادم نيومد! دست و پا شكسته يه چيزايي گفت. گفتم آها! يادم اومد. خوب؟ گفت: تو خودت گفتي كه بين دو تا آدم، اوني كه بيشتر دوست داره عذاب مي كشه و اوني كه بيشتر دوست داشته ميشه، عذاب وجدان مي گيره! همينطور با دهن باز نگاش كردم. يادم افتاد اين جمله رو بدون اشاره به اصل جريان، با كنايه وقتي بهش گفته بودم كه فكر مي كرد عاشق نيوشا شده و خوب نيوشا هم دوستش داشت اما نه به اين شكل. اون موقع ازم پرسيده بود خوب تكليف اين دو تا آدم جمله تو چيه و احتمالا منم اين مزخرفاتو در جواب گفته بودم! بهش گفتم: منظورت چيه؟! گفت: يعني من اون آدمم كه بيشتر دوست داشته مي شه و تو اوني هستي كه بيشتر دوست داره! با تعجب تكرار كردم: يعني من تو رو بيشتر دوست دارم تا تو منو؟! گفت آره! متحير گفتم...بابا مرسي اعتماد به نفس!... موندم بهش بگم كه كله پوك من اون جمله رو در مورد تو و نيوشا گفتم، نه در مورد خودم و تو! يا اينكه يه دل سير به اين طنزي كه خودم در مركزش قرار گرفته بودم بخندم. آخرشم راه دومو انتخاب كردم و زدم زير خنده. بعد از اين جواب، تصميم گرفتم ديگه بي خيال قضيه ترس بشم! به من چه اصلا ؟!! گفت: اما در مورد ترس هم من نمي تونم كاري بكنم، خودت بايد كاري كني كه از بين بره. گفتم: منم نمي تونم كاري بكنم! بعدم در حالي كه هنوز مي خنديدم تندي خدافظي كردم تا بيشتر از اين بدهكار نشم. به خودم گفتم تا تو باشي ديگه اينطور جوگير نشي و عين ديوونه ها بعد از دعوا نري براي مردم آرزوهاي خوب بكني! البته اشكالي هم نداره ها. دلتو خوش كن كه حتي اگه حرفي كه سينا زد حقيقت داشته باشه تو ظرفيتت براي دوست داشتن آدما به مراتب بيشتر شده! :))))
احساس سبكي و رهايي مي كنم. اين قصه هم تموم ميشه. پايانش يه ادامه خوبه. همون نمودار سينوسي كه ديگه به يه خط صاف بدل شده.
----------------------------------------------------
* If someone doesn’t love you the way you want him/her to, doesn’t mean he/she doesn’t love you with all he/she has.