چند شب پيش كه اومدي به خوابم، فهميدم براي اين اومدي كه از خودت خبري بهم بدي. اومدي توي خوابم تا دلتنگت نباشم تا بگي تو هم دلت براي من تنگ شده. اما فكر مي كنم اينطوري هم قولت مي شكنه. مگه توي خواب فرقي مي كنه؟ خواب از من جدا نيست. تو حتي يك لحظه هم نبايد به ياد من باشي. درست مي گم يا بازم اشتباه فهميدم؟
اين روزا خيلي بهت احتياج دارم. خيلي جات خاليه. در مقابل هر نشونه و هر يادي از تو سكوت مي كنم. ساكن ميشم. با تمام وجودم. اينو مي فهمم كه در من همه چيز براي يك لحظه ساكت ميشه. حتي قلبم براي يك لحظه نمي زنه. بعد يه موج اندوه مياد و اين جريان تكرار مي شه، تكرار مي شه.
ديگه بيشتر روزا دانشگاه نمي رم تا نبينم كه نيستي. با خودم تصور مي كنم اگه بودي چه چيزهايي رو برات تعريف مي كردم و تو چه جوابهايي بهم مي دادي. و من هر روز چقدر خندان بودم.
هنوزم نمي فهمم چرا نيستي. چه حكمتي توي كاره. شايد رفتي چون من تو رو جانشين همه كمبودها و نقصهام كرده بودم و ديگه بهشون اهميتي نمي دادم. شايد رفتي تا بيشتر از قبل عيبهامو بهم گوشزد كني. شايد رفتي تا بيشتر از قبل بهم ياد بدي.
داره بارون مياد. مي بينمت كه روبروم ايستادي. اين تصوير سال گذشته اس يا سال قبلترش؟ يا شايد تصوير همه روزهاي باروني پاييزي همه سالها باشه... بارون تند توي صورتم مي خوره و من در عين لذت نگران ميشم. دستمو آروم زير چشمام مي كشم و بعد به انگشتام نگاه مي كنم تا رد سياه ريمل ريخته شده رو ببينم. خيسِ خيس مي شم. برگا سبزتر مي شن و زال زالكها نارنجي تر. بازم لباس گرم نپوشيدم. بهت مي گم بيا بريم توي سالن. تو يه كت طوسي كلفت تنته. مي گي هوا كه خوبه. براي اين كه بيشتر از اين شبيه دلقكها نشم راه مي افتم و مي رم توي سالن. تو يه لحظه مكث مي كني و بعد دنبالم راه مي افتي. صداي خنده تو مي شنوم. تو مي خندي. مي خندي. مي خندي... و از بيرون در شيشه اي بارون خورده صداي رعد خنده تو توي خودش گم مي كنه...
دوشنبه 5 آبان 1382