شمارش معكوس  

 
سه‌شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۲

من با تو ام، در كنار تو ام، حتي همين الان...

بالاخره اون دو روز وحشتناك گذشت. عجيبه اما شهر سرد كمكم كرد اين بار. نامه سومش هم رسيد. بازم هيچي سر در نياوردم. اما ديگه از عذاب خبري نيست. اگه بخوام پاي همه ادعاهايي كه واسه خودم كردم وايسم بايد الان حالم خوب باشه. بايد حتي يه ذره هم ازش دلگير نباشم. بايد مثل هميشه دوستش داشته باشم. بايد در كنارش بمونم اونجوري كه مي خواد. پاي ادعاهام وايسادم...
"هنوزم تقريبا هيچي از حرفات نمي فهمم، اما دلم مي خواد بهت اطمينان كنم، مثل قبل، مثل بعد. تا هميشه. مي دونم كه در نهايت منو تو به وضعيت درستي مي رسيم. هميشه مي خواستم همراهت باشم، هنوزم مي خوام. بعضي وقتا همراهي كردن يعني نبودن، يعني كمرنگ شدن و كنار رفتن. مي خوام كنار برم، كمرنگ بشم تا بازم همراهت باشم با نبودن.
براي تو هم سخت نباشه، آقاي برادر بزرگتر. دلم مي خواد سربلند از اين امتحان بيرون بياي، حتي اگه قرار باشه تا هميشه اينطوري همراهيت كنم. دلم مي خواد بهت افتخار كنم."
اينه كه برام مهمه. با نبودنم تنهاش نمي ذارم!

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com