اينو مي نويسم تا يادم بمونه :)
ديشب عروسي دريا و آرش بود. دريا اولين دوستمه كه ازدواج كرد. عروسيش بي نهايت خوش گذشت. خيلي خيلي. خيلي عروس و داماد دوست داشتني و نزديك و گرمي بودند. از بچگي هر چي عروسي رفته بودم، عروس و داماد خيلي دور از دسترس بودند. هميشه فقط مي تونستم چهار كلمه رسمي بهشون تبريك بگم و ديگه همين. هيچ حرف ديگه اي نمي شد باهاشون زد! اما عروسي دريا و آرش اينطوري نبود. هر دوشون خيلي نزديك بودن و در دسترس! ديشب كلي پيش دريا نشستم و باهاش حرف زدم. چند بار باهاش رقصيدم. با آرش يه عالمه حرف زدم. براي خودم خيلي عجيب بود! خوبيش اين بود كه آرش و دوستاش هم از بچه هاي دانشگاه خودمونن. براي همين جمع آشنا و گرم بود. اصلا از اون احساسهاي غريبگي و رسمي بودن كه معمولا توي عروسي به آدم دست مي ده خبري نبود. يه عالمه هم از بر و بچه هاي دانشگاه فيلم گرفتم كه قراره پول بگيرم تا ندم به كميته انظباطي! D: خلاصه پولدار هم ميشم ! ؛)
الان كه عكس دريا و آرش رو جلوم ديدم يادم افتاد كه بگم، عروس و داماد ما خيلي هم خوشگل و خوشتيپ بودند و حسابي بهم ميومدند. :) راستي زيبايي خيلي موضوع جالب و دلپذيريه ها! من اگه يه روز عروسي كنم از اين جهت خيلي دلم به حال مهمونام مي سوزه!
--------------------------------------------
آقاي برادر بزرگتر؟