شمارش معكوس  

 
پنجشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۲

برادر...

نمي گي دلم برات تنگ شده؟! نمي گي با خودت، كه وقتي اينقدر نزديك باشي و اينطور نباشي، چقدر حس اينكه گمشده اي دارم در من قوي مي شه؟ نمي گي ممكنه از تلنبار شدن بغضهايي كه هر شب قورت مي دم، بتركم؟! نمي گي هر صبح كه از خواب بيدار مي شم با خودم فكر مي كنم امروز ديگه مياي و تمرين مي كنم كه وقتي ديدمت نپرم بغلت كنم؟!
نه نمي دوني كه چقدر جات خاليه. آخه خودم هم نمي دونستم. نبودنت عميقه. كمبودت عميقه. هنوزم مي خندم. نه اينكه سعي كنم بخندم ها، نه! خنده خودش مياد اما اون ته يه چيزي كمه. روزاي شادتر و روشنتري دارم ولي توي پس زمينه شون تاريكي دلگيريه. هر روز چيزي توي ذهنم چرخ مي زنه كه نمي فهمم چيه، اونقدر مي چرخه تا فراموش ميشه، مثل وز وز آزار دهنده اي كه بالاخره بهش عادت مي كني، اما هست. شبا صداهه بلندتر ميشه و تصوير تو پر رنگتر. و من به ياد ميارم كه تو امروز هم نيومدي. بعد غصه مي خورم و اين غصه هم عميقه. اونقدر كه هيچ وقت به لايه هاي سطحي نمياد. اونقدر كه هيچ كس نمي فهمه چقدر دلتنگتم...
راستي تو با من قهر كردي؟ ولي خودت هميشه مي گفتي كه وقتي قهر باشي هم باهام حرف مي زني. پس كجايي؟ من منتظر صداتم. و اين انتظار هم عميقه. اونقدر كه بيشتر وقتا فقط منتظرم و يادم مي ره كه به انتظار چي نشستم.
دلم مي سوزه وقتي يادم مياد آخرين باري كه باهات حرف زدم دعوات كردم.
امشب بازم رفتم تئاتر "داستان خرسهاي پاندا..." چقدر دلم مي خواست كه تو هم بودي. چقدر دلم مي خواست كه اين تئاتر رو مي ديدي. چقدر دلم مي خواست كه برگردم و ببينم تو هم بين بچه ها وايسادي و هم شوخي مي كني، هم خجالت مي كشي!
بازم صبر كنم يعني؟ هنوزم برنامه ات پره؟ اونقدر پر كه همه دلتو اشغال مي كنه و نمي ذاره يه كم براي من تنگ بشه؟ من به صداي خندانت احتياج دارم. احتياج دارم كه صورتتو ببينم و مطمئن بشم كه حالت خوبه. احتياج دارم كه بدونم غصه نمي خوري و احتياج دارم كه مواظبت باشم. اينا رو خودم تازه فهميدم.
نمي گي دلم برات تنگ شده؟!

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com