ديشب دوباره اسير دلتنگي شدم. براي آرزو نوشتم دلتنگي چه حس موذي ايه. فكر كنم به جناب دلتنگي بدجوري برخورد چون تا نصفه هاي شب ولم نكرد. آخر شب يه دو سه ساعتي واسه خودم زار زار گريه كردم. از اون گريه هاي پر سر و صدا. به ندرت پيش مياد اينقدر طولاني و پر سر و صدا گريه كنم! وسط گريه هم همه اش با خودم و خدا و آسمون و هر كي يادم ميومد حرف مي زدم! گفتم اينطوري نمي شه من بايد بفهمم كه اين چه وضعشه. آخه چرا اينطوري شدم؟ چرا بايد با دوره تناوب دلتنگ بشم؟ بعد يه قرار با خدا گذاشتم. گفتم ببين من مي خوابم. بعد تو، توي خواب اوني رو كه دلم براش تنگ شده بفرست كه برام توضيح بده چي شده. اگرم نمي شه خودت بيا بهم بگو چه مرگمونه من و تو! بعدشم گرفتم خوابيدم. توي خواب همه اش منتظر بودم تا دم صبح يه خواب ديدم.
يه ژوكر كه لباس قهوه ايه روشن _براي يه ژوكر رنگ خيلي سنگينيه_ پوشيده بود اومد سراغم. مثل همه ژوكرهاي ديگه دلقك بازي در مياورد و بالا و پايين مي پريد. يه كاغذ كرم رنگ داد دستمو گفت اينم جواب سوالات. بخون. كاغذو ازش گرفتم و مشغول خوندن شدم. ژوكر مثل ميمون بالا و پايين مي پريد و گاهي توي كاغذ سرك مي كشيد. سعي مي كرد بفهمه من درست مي خونم يا نه. كاغذه جادويي بود انگار. وقتي يه جمله رو مي خوندم كلمه هاش طوري پس و پيش مي شدند يا تغيير مي كردند كه مجبور مي شدم دوباره برگردم و بخونمش. اونقدر سعي كردم نوشته ها رو درست بخونم و اينقدر جمله ها تغيير كردند كه آخرش هيچي ازش نفهميدم. وقتي بيدار شدم حتي يه جمله اش هم يادم نمونده بود!
حالا امشب بازم با خدا قرار ميذارم فقط يادم باشه بهش بگم ديگه جوابمو با ژوكر و كاغذ جادويي نفرسته!
* راستي كسي مي دونه ژوكر نشونه چيه؟ تقريبا يك ماه پيش، چند روز پشت سر هم هر جا مي رفتم تصوير ژوكر مي ديدم! ناخودآگاه ياد كتاب راز فال ورق افتادم كه از چند سال پيش مي خواستم بخونمش، گفتم شايد ديدن اين ژوكرها نشونه اينه كه بايد برم اين كتابو بخونم. بعد موضوعو فراموش كردم. يه هفته بعدش يكي از دوستام با همين كتاب اومد توي اتاقم. ازش كتابو گرفتم و خوندم. راستش تنها نتيجه اي كه گرفتم اين بود كه اين كتابو بايد همون 14 سالگي مي خوندم نه الان! خيلي تكراري بود برام. به هرحال احساس كردم دِينم به اون ژوكرها ادا شده ديگه؛ تا ديشب دوباره يكيشون اومد سراغم. اين يعني چي؟!!