A telephone can’t take the place of your smile…
گوشي رو خودش برداشت. اولين بار بود كه صداشو تشخيص دادم. اولين بار بود كه اون منو نشناخت.
گفتم: مي دونستي بي معرفتا رو مي گيرن؟
گفت: اِه! پس توي زنداني الان؟ نگران نباش آشنا دارم سفارشتو مي كنم!
اولين بار نبود كه دهنمو مي بست...
داد مي زدم. حتما خيلي خيلي عصباني بودم چون اكثر مواقع وقت عصبانيت فقط مي تونم سكوت كنم. من داد مي زدم و واقعا احساس بيچارگي مي كردم. اون با شوخي جوابمو مي داد. مثل هميشه. من عصباني تر و بيچاره تر مي شدم. هميشه شيفته شوخيهاش بودم. اما توي اون لحظه ها از اونا تنفر داشتم انگار كه هر شوخي يه توهين بزرگ بود، نيرويي بود كه منو يك قدم به عقب هل مي داد و از اون دور مي كرد. انگار كه اون هميشه شوخي كرده، و تا ابد به اين شوخيها ادامه خواهد داد. اين فكرها عذابم مي دادند.
گفتم: پاشو بيا ببينمت. گفت: خيلي كار دارم، برنامه ام پره. گفتم: آخه دلم خيلي برات تنگ شده. گفت: مي دونم. اما برنامه ام پره!
گفتم: يعني هيچ روزي نمياي؟! گفت: آخه برنامه ام پره!!!
بي حس شدم. ديگه دادي نبود. خنديدم. به شوخيهاي هميشگيش. به استدلالهاش. خنديدم به خودم كه بازم اشتباه پيش بيني كرده بودم. بازم يه نفر ديگه رو درست نشناخته بودم. و چه موجود نزديك و عزيزي رو. انتظار بيش از حد داشتم از آخر اين مبارزه.
گفت: چي ناراحتت كرده؟ گفتم: هيچي. گفت: همينطوري؟ گفتم: همينطوري. گفت: نمي شه كه. گفتم: نه بابا؟!!!
سكوت كردم. دلم سوخت براي اشتباه دوباره ام. براي اين فراموشي. براي تكرار. و غمگين شدم بخاطر فريادهاي بي اثري كه نبايد مي زدم. براي سكوتي كه نبايد مي شكستم.
گفتم: ببخش كه داد زدم. خنديد و گفت: مگه داد زدي؟! بي جنبه اي چقدر. معذرت نخواه. حتما حق داشتي. به خودم گفتم: حق با تواِه بايد از فريادها و سكوتي معذرت بخوام كه بي جهت قرباني شدند.
نه! من شادم. خيلي خوبم. براي خودم هم عجيبه. زير لب زمزمه كردم: دور شو. برو بيرون. اما خيلي آروم و به نرمي. خيلي خيلي نرم، اونقدر كه خودت هم متوجه اين رفتن نشي عزيز من!
همه چيز پشت يه لبخند پنهان شد، همونطور كه مسافري پشت پيچ جاده پنهان مي شه. خواستم گريه كنم. دلم نخواست و گفت: گريه ام نمياد. به دلم گفتم: مطمئني؟ گفت: آره! گفتم: ولي من مي خوام دو سه قطره هم شده گريه كنم. دلم لبخند زد. گفت: شايد يه روزي پيدا بشه. شايدم نشه. اگه دوست داشتي منتظرش باش اما من نمي تونم نشسته منتظر بمونم. بايد راه بيفتم، مياي؟ گفتم: آره.
حالا نه من گريه مي خوام، نه دلم. نه من غصه مي خوام، نه دلم. دو تايي خنديديم. دلم گفت: پيشرفت كردي ها. با رضايت گفتم: آره فكر كنم. آره!
شيفته شادي شدم. شادي عميق دروني. شاديي كه با غمهاي گذرا و ناداني و روزمرگيها آسيب نبينه. شاديي كه تا هميشه با من بمونه.
دوشنبه 31 شهريور 1382
--------------------------------------
امروز دلم ازم پرسيد: هنوز عصباني هستي؟ گفتم: عجيبه. اما نه حتي يك ذره! پرسيد: احساس بدي داري، دلخوري؟ گفتم: نه حتي يك ذره! گفت: پس مي توني حرفمو بفهمي. مي خوام بگم شوخي توي اون شرايط يه مكانيسم دفاعي بود. سعي كن ترسهاي ديگرانو بفهمي. سعي كن بفهمي كه چطور باعث ايجاد اين ترس در اونا مي شي. بعد طوري رفتار كن كه ديگران در مقابلت از گارد استفاده نكنند. چه اين گارد شوخي باشه، چه پرخاش، چه سكوت. كاري نكن كه فكر كنند مي خواي بجنگي باهاشون. مي خواي انرژي بگيري ازشون، چه خودآگاه، چه ناخودآگاه. متوجه منظورم مي شي؟ و راستي يه كم در مورد توقعاتت فكر كن. درسته كه تو دلت براي اون تنگ شده اما انتظار داري توي اين شرايط اون براي ديدن تو بياد به جايي كه محل شكستشه، جايي كه بقيه به ديده ترحم و دلسوزي بهش نگاه مي كنن و يك لحظه "آخي" از دهنشون نميفته؟ واقعا مي خواي اونو توي اين موقعيت قرار بدي؟ فقط از روي خودخواهي؟ يعني نمي توني شرايطشو درك كني؟
سرمو انداختم پايين! دلم گفت: به حرفام فكر كن. گفتم: حتما. گفت: سعيتو بكن، فراموش هم نكن. گفتم: حتما ولي باور كن
It’s not easy when the road is your driver
سه شنبه 1مهر 1382