بازم شهر سرد...
بالاخره كمدهامو مرتب كردم. كتابخونه رو هم همينطور. كامپيوتر و ميز تحريرم رو هم گردگيري كردم. همه جاي اتاق فسقليمو جارو زدم، حتي زير تختو. كتابا و كاغذهايي رو كه توي اين 6 هفته دور و برم ريخته بودم، گذاشتم براي آخر يعني قبل از جارو، آخه دلم نميومد جمعشون كنم، فكر مي كردم با اين كار ديگه قطعا سند تموم شدن تابستونو امضا مي كنم.
امسال مي شه چهارمين سال. هنوزم منظره ساك و كيسه هاي بزرگ وسايلم گوشه اتاق به اندازه همون سال اول دلگيره. هنوزم از دو سه روز مونده به رفتن، دل مامان تنگ مي شه برام مثل همون سال اول. صداش عوض مي شه، نگاش عوض مي شه. حتي تق تق دمپاييهاش روي سراميكها صداي دلتنگي دارن. صبا و بابا هي سعي مي كنن شوخي كنن و بخندن. و اصلا خنده دار هم هست، مگه مثل هميشه قرار نيست آخر هفته ها برگردم خونه؟ پس چرا اينقدر زياد بوي دلتنگي مياد؟ آخه سال اول كه نيست...
بريدم از شهر سرد، بريدم از آدماش. دل بستم به لحظه لحظه اين تعطيلات 6 هفته اي. دل بستم به رنگهاي گرم. به زرد و نارنجي و طلايي. به خورشيد. دل بستم به تمام دوستان قديمي عزيزم. به اينجا. به شما، به تمام دوستان ناديده پررنگم.
تابستون فوق العاده اي داشتم با دوستام، با وبلاگم، با شما و وبلاگهاتون، با كتابام، آهنگها، با
خودم! خودي رو كه توي اين 6 هفته بودم واقعا دوست داشتم. لحظه هايي بود كه پيشرفتمو با تمام وجود حس مي كردم. مي ترسم. مي ترسم دختر روشني كه توي اين 6 هفته در من زندگي مي كرد همراهم به شهر سرد نياد. مي ترسم توي گوشه آفتابي و دنج اتاقم كنار كتاباي محبوبش جا بمونه. از اينكه دوباره به شهر سرد برگردم و مثل يه كرم خاكي زندگي كنم وحشت دارم...
اي بابا! بوي شهر سرد كه مياد ميفتم به آه وناله و غر زدن انگار. اومده بودم بگم از اين به بعد، دوباره فقط آخر هفته ها اينجا آپديت ميشه. اومده بودم بهتون بگم كه توي اين 6 هفته طلايي چقدر همه تون پررنگ بوديد. چقدر با تمام وجود حس كردم دوستتون دارم. چقدر نزديك بوديد با اون چشماي غريبه مهربونتون. و چقدر شادم كرديد، عميقا شادم كرديد. خواستم بگم توي عصرهاي دلگير شهر سرد فكر كردن به حضور ناشناس بي نهايت آشناتون، حتما بهم انرژي مي ده. خواستم بگم... مرسي. همين.