من مثِ تاريكي، تو مثل مهتاب...
شما وقتي با دوست عزيزي مواجه مي شيد كه مشكلي داره اما بيشتر از اوني كه بايد نااميده و حرفاي مايوسانه مي زنه و از غرق شدن توي اين وضعيت و سكون لذت مي بره و هيچ كمكي هم به تغييرش نمي كنه، معمولا چه برخوردي مي كنيد؟
من مي گم كلا مي شه دو جور برخورد كرد. يا بايد با طرف همدردي كرد و نازشو كشيد و تاييدش كرد. يا بهش توپيد و دعوا و كمي تحقيرش كرد تا مثلا به رگ غيرتش بربخوره و يه دست و پايي براي تغيير وضعيتش بزنه. از اونجايي كه من فكر مي كنم راه اول باعث مي شه كه طرف خودشو بيشتر لوس كنه و بيشتر بيخودي دلش به حال خودش بسوزه، هميشه راه دوم رو انتخاب مي كردم. و بازم از اونجايي كه معمولا نمي تونم اعتدال رو رعايت كنم و هميشه از يك طرف بوم مي افتم، توي توپيدن و دعوا و تحقير دوستان بيچاره اي كه توي اين وضع بودند، سنگ تموم مي ذاشتم و يك ذره هم كوتاهي نمي كردم! و فكر مي كردم مسلما چون من اين كارو بخاطر صلاح خودشون مي كنم حتي اگه ازم دلگير هم بشن مهم نيست و در آخر ازم ممنون مي شن كه كمكشون كردم! كسي كه اين بيماري منو معالجه كرد آقاي برادر بزرگتر بود!
يه دوراني بود كه مشكلات آقاي برادر بزرگتر واقعا زياد شده بود. اونم بعد از مدتي مبارزه به اين نتيجه رسيد كه بي خيال همه چي بشه و بزنه به سيم آخر. معمولا هم اولين چيزي كه اين برادر عزيز من مثل خواهرش، بي خيالش مي شه درس و دانشگاهه. خلاصه كار من اين شده بود كه روزي دو ساعت بهش حق بدم، باهاش بحث كنم، براش دليل بيارم و هي راه حلهاي بيخود ارائه بدم! آخرش ديدم نه انگار اينجوري نمي شه، ديگه زيادي داره دلش واسه خودش مي سوزه و خودشو لوس مي كنه. منم چند روز نشستم و فكر كردم و تمام سعيمو كردم تا توي يه ايميل به بدترين و تلخ ترين و نيش دارترين شيوه محكومش كنم. الحق، هر چي تونستم بارش كردم. موقع نوشتن بعضي از جمله ها نفس خودم بند مي اومد! فكر كنم ايميل آخرش 14 كيلو بايت شد! و بعد توي يه آخر هفته فرخنده ايميل رو براش فرستادم و منتظر موندم تا اول هفته نتيجه شاهكارمو ببينم! وقتي ديدمش... حالت چشماشو هيچ وقت فراموش نمي كنم. يه مدت هيچي نگفت. بعد خيلي آروم گفت: نامه تو خوندم. گفتم: خوب؟ گفت: "وقتي خوندمش فقط تونستم كامپيوتر رو خاموش كنم، روي تخت دراز بكشم، روتختي رو روي صورتم بندازم و دو ساعت به همون حال بي حركت موندم!" بهش نگاه كردم و ديدم كه هيچ فرقي با هفته پيش نكرده فقط چشماش غمگين تر شده بودن. اين هم از اثر نامه من! بعد از اون ديگه هيچ حرفي از اون نامه به ميون نيومد. و برادرم هروقت كه منو مي ديد سعي مي كرد با لبخند تظاهر كنه كه حالش بهتر شده!
شايد دو هفته بعد از اون جريان بود، يه روز كه دانشگاه نرفته بودم نيوشا اومد و از طرف برادرم برام يه نامه آورد. دستمو كه روي كاغذ گذاشتم حس كردم كه توش چيز خوبي نوشته نشده، براي همين همه اش خوندنشو عقب انداختم. آخر شب به اصرار نيوشا نامه رو خوندم. از خوندن خط اولش خشكم زد. واقعا وحشتناك بود. اشكام بي اختيار سرازير شدن. توي اون نامه همه چيز زير سوال رفته بود و نوشته بود كه اشتباه كرده و ديگه نمي خواد كاري با من داشته باشه. به آخر نامه كه رسيدم هق هق گريه مي كردم. زير نامه با خط ريزي نوشته شده بود حالا از اول اين نامه رو يك خط در ميون بخون.(حتما شما هم نمونه اين نامه ها رو توي اينترنت ديديد. نامه هايي كه طوري نوشته شدند كه وقتي بطور عادي اونا را مي خونيد خيلي منفي هستند، اما اگه يك خط در ميون خونده بشن كاملا برعكس، همه چيز بي نهايت مثبت و خوب و محبت آميزه.) نامه رو يك خط در ميون خوندم. همه چيز برعكس شد. نوشته بود كه از دوستي با من خيلي خوشحاله و من از بهترين دوستانش هستم. اما گريه من بند نمي اومد. تاثير اوليه و مخرب نامه اونقدر زياد بود كه خوبي رو كه در لا به لاش پنهان شده بود مي پوشوند و بي اثر مي كرد. دو ساعت گريه و فكر كردم تا درسي رو كه بايد مي گرفتم، گرفتم. فهميدم كه حق ندارم حتي شده بخاطر بهترين و قشنگ ترين نيت دنيا كاري كنم كه دوستم دل شكسته بشه. فهميدم كه اگه ظاهر بد اونقد قدرتمند باشه مي تونه خوبي پنهانشو بي اثر كنه.
روز بعد نوبت من بود كه به آقاي برادر بزرگتر بگم: نامه تو خوندم و اونم بگه: خوب؟
- فكر مي كنم چيزي رو كه بايد مي فهميدم، فهميدم.
- چي؟
- دوست ندارم بگم.
- من از نوشتن اون نامه قصدي داشتم مي خوام بدونم تو هموني رو فهميدي كه من مي خواستم؟
- با اينكه دوست ندارم و حس مي كنم مثل اعتراف به ضعفي مي مونه كه شايد تو ندونيش ولي فكر مي كنم كه گفتنشو بهت مديونم.
چيزي رو كه فهميده بودم بهش گفتم. لبخند زد و گفت: دقيقا منظورم همين بود.
جالبه! من مي خواستم به اون كمك كنم ولي اون نقصمو كه اينقدر نسبت بهش ناآگاه بودم بهم گوشزد كرد. بخاطر همين كاراشه كه برادر بزرگتر خيلي عزيز منه.
***
فردا آقاي برادر بزرگتر بي نظير من، امتحان سختي داره. موفق باشي عزيزترين برادر دنيا.
تو كه دست تكون مي دي به ستاره جون مي دي...