شمارش معكوس  

 
سه‌شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۲

من شادم. توپ توپم. امروز از اون روزاي عالي بود. از ديدن دوباره همه آدمايي كه امروز ديدم و از ملاقات همه اونايي كه تا حالا نديده بودم احساس شعف كردم. از ديدن لادن و امين و مامانشون، از ديدن پريسا و سارا و علي و بقيه.
امروز كامنتها رو كه ديدم كلي انرژي گرفتم و سرخوش شدم.
امروز با تمام وجودم موقع ديدن نمايش "داستان خرسهاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد" احساس كردم تمام سلولهام مسرور و خوشحالند. راستي عجب قشنگه اين نمايش. موقع ديدنش فقط مي تونستم بخندم خنده اي كه از سر شادي دروني بود. خنده بي دليل. خنده اي كه آدمو به جريان هستي متصل مي كنه. اين نمايش عالي بود به خاطر اينكه پل مي زد بين من و هستي. چقدر خوشحالم كه اينقدر خلاقانه بود. چقدر خوشحالم كه شهرام حقيقت دوست (همون بازيگر نقش ناصر در سريال خط قرمزه انگار) اينقدر خوب بازي مي كرد و من اصلا انتظارشو نداشتم. چقدر خوشحالم كه مهشاد مخبري با اينكه از نظر فيزيكي زياد به نقشش نمي آمد آنقدر صداي قشنگي داشت و آواز مي خواند و خوب هم بازي مي كرد.
كاش خوشگل بودم. كاش لاغر بودم. كاش مي تونستم برقصم. قشنگ برقصم. اون وقت آيا از حالا شادتر بودم؟ كاش خواب نشونه دار مي ديدم. كاش تعبير خواب بلد بودم. كاش با دل مطمئن فال حافظ مي گرفتم. كاش...
اما من شادم، مسرورم، احساس شعف مي كنم و دلم مي خواد اين لحظات شادي رو تا ذره آخر و با تمام وجود زندگي كنم و زندگي كنم و زندگي كنم. بي پرواي تمام غمهاي گذشته و آينده...

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com