شمارش معكوس  

 
پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۲

...
متوجه مي شوم كه اين خانم مي خواهد كه من بخشي از زندگيش را تشكيل بدهم- دوست دارد مرا بيشتر ببيند، بيشتر درباره خودش صحبت كند، درباره روزگار يكنواختش، درباره مشكلاتش. ازدواج كرده و همواره مي گويد: شوهرم مرد خوبي است، اما به حرفهاي من گوش نمي دهد. و بدين ترتيب، بيست سال است كه با يك غريبه زندگي مي كنم...
و غيره. و به صحبت ادامه مي دهد.
نمي خواهم اين چيزها مدام در زندگي ام تكرار شوند! آغاز به درك ديگران كرده ام. خودم به آنها علاقه مند هستم، اما از يك جنبه وسيعتر، همچون بخشي از كيهان. مهم است كه از من خوششان بيايد، اما نمي توانم بگذارم اين شيوه علاقه، به ديگران اختيار تسلط بر من را بدهد.
***
...
من تنها بودن را مي ستايم. آن گاه كه به مردم نزديك هستم و با اين وجود، انزواي مطلوب خويش را نگاه مي دارم، مي توانم به سهم خود همه را، با تمامي لغزش هاشان، دوست بدارم.
اما اگر اين مردم بخواهند كه من انزواي دروني خود را ترك گويم- براي اين كه خود احساس تنهايي نكنند- جادوي اين عشق ناپديد مي شود.

نامه هاي عاشقانه يك پيامبر
جبران خليل جبران/ گردآوري پائولو كوئيلو

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com