شمارش معكوس  

 
پنجشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۲

توي اين چند روزي كه تلفن خراب بود و من مجبور نبودم مدام با اين و اون صحبت كنم يا به دلخواه خودم وقتم رو به زدن حرفاي تكراري بگذرونم، توي اين چند روزي كه زياد از خونه بيرون نرفتم و سعي نكردم با بيرون رفتن از خونه به خودم بقبولونم كه اين تابستون ديگه دارم خوش مي گذرونم و بايد از خودم راضي باشم، توي اين چند روزي كه نتونستم به اينترنت وصل بشم و وبلاگ بخونم، بالاخره تونستم برگردم و به خودم نگاه كنم. فرصت كردم يه بار ديگه كتاب "كيمياگر" رو بخونم و به خودم بگم آره الان دقيقا وقت خوندنش بود. فرصت كردم از نقش دوست و خواهر بيرون بيام، با خودم تنها باشم، به دلم اهميت بدم و ازش بپرسم چي مي خواد، واقعا چي مي خواد؟
اين جور تنهايي رو دوست دارم. تنهايي كه خالصه. توش فقط خودت هستي و خودت. بدون فكر و دغدغه آدمهاي ديگه. بدون نگراني، دوست داشتن يا دوست نداشتن، دلخوري يا قدرداني. اين تنهايي مثل حصار مي مونه، آدمو از آسيب ديگران حفظ مي كنه. آسيبي كه فقط ممكنه در حد يه اخم يا كم توجهي باشه. همه بي اهميت مي شن. آدم فقط به خودش نگاه مي كنه بدون وابستگي به ديگران. آدم وقت مي كنه بشينه سر حوصله از خودش بپرسه كجايي؟ چند وقته صداتو نشنيدم. آدم مي تونه با خودش مشورت كنه و به خودش راه حل پيشنهاد كنه، درست همونطور كه ممكنه به مشكلات يك دوست گوش كني و راه حل بدي.
"كيمياگر" رو كه خوندم يادم افتاد بايد به دلم احترام بذارم، يا نه! دوباره ياد گرفتم كه به دلم گوش كنم ببينم چي مي خواد. آدم اگه خوب به حرف دلش گوش كنه مي تونه آدم بهتري باشه، چون دل آدم اگه محترمانه و مشتاق بهش گوش كني هيچوقت چيز بدي نمي خواد.
هميشه شنيده بودم، خونده بودم كه بايد توي لحظه زندگي كرد، بايد دم رو غنيمت شمرد. هيچوقت مثل حالا حسش نكرده بودم. هيچوقت متوجه نشده بودم كه در مفيدترين لحظاتم هم اين كارو نمي كنم. هميشه سعي كردم يا حداقل سعي كردم كه سعي كنم آدم متكاملتر و بهتري باشم، اما ناخودآگاه جوري به اين موضوع نگاه كردم كه انگار بهتر بودن يه برنامه بلند مدته. و نتيجه اش رو در آينده مي شه ديد. در آينده اس كه من آدمي مي شم كه دلم مي خواد. فعلا بايد سعي كنم و نتيجه اين سعي رو در آينده مي بينم. انگار كه هنوز كوچيكم و پيشرفت هم يك امر تدريجي نيست. عجيبه اما خيلي وقتا مسائل بديهي رو فراموش مي كنم. اين بار به خودم گفتم در لحظه زندگي كردن يعني توي هر لحظه بهترين اوني كه مي توني باش.
امروز عصر از دلم پرسيدم: نظرت چيه؟ الان دوست داري چيكار كنيم؟ توي اين لحظه اگر چه كاري انجام بديم بهترينيم؟ بيچاره دلم گيج شد، عادت نداشت از اين سوالا ازش بپرسم. نتيجه اش اين شد كه نتونست فورا جواب بده. گذاشتم تا فكر كنه. و اونوقت اون ورزشو انتخاب كرد. رفتم باشگاه و حس كردم كه از هميشه سبكتر ورزش مي كنم.
فكر مي كنم روش خوبي باشه اين صحبت كردن با دل. شايد ديگه نذاره كارهاي بيهوده انجام بدم. شايد كمك كنه تا آينده طلاييمو به زمان حال بيارم. شايد بتونه كمك كنه رويا ببينم. شايد بتونه كمك كنه تا زودتر و بيشتر خدا بشم.

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com