شمارش معكوس  

 
چهارشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۲

يه نفر هست كه اصلا از من خوشش نمياد. منم ظاهرا ازش خوشم نمياد.(اين ظاهري كه مي گم فقط براي بقيه نيست، براي خودم هم هست) عجيب اينه كه توي اين سه سالي كه مي شناسمش شايد روي هم دو جمله با هم حرف زديم. اما خوب چون دوستاش واقعا از من بدشون مياد، و اين آدما كلا خيلي اهل مرام بازيند، اونم از من بدش مياد.
يه مدتي با اين آدم چت مي كردم. اون نمي دونست كه داره با كي حرف مي زنه. با اينكه احتمال مي داد طرفش من باشم، بازم حرفاشو خيلي راحت زد. در مورد دلايل دلخوري خودش و دوستاش از من گفت. و پشت سر خودم برام كلي حرف زد. حتي خصوصي ترين مشكلات زندگيشو بهم گفت تا شايد بهش اعتماد كنم و خودمو معرفي كنم. خوب، من اين كارو نكردم. چون نتونستم اعتماد كنم. اون و دوستاش توي شهر سرد باعث خيلي از ناراحتيهاي من بودند اما هيچ كس به قشنگي اونا ضعفهاي منو برام آشكار نكرد. هيچ كس مثل اونا عيبهايي رو كه بهشون آگاهي نداشتم بهم گوشزد نكرد. گرچه با من دشمني كردند و مي كنند اما دلم مي خواست بدونند كه چقدر ازشون متشكرم. و چقدر بخاطر اشتباهاتم متاسفم. و چقدر به خاطر كمكي كه توي شناخت خودم بهم كردند، با تمام ديد منفيشون، بهشون مديونم. كاش مي شد همه اينا رو بهشون گفت...
ديشب خواب عجيبي ديدم. خواب ديدم با دوستام توي ساختموني كه انگار همون مدرسه عزيزم بود گير افتاديم. آدمايي بودن كه بيرون از اون ساختمون ما رو اذيت مي كردن. اون فردي كه گفتم و دوستانش هم توي ساختمون بودند. اولش مثل قبل شروع كردند به آزار و اذيت. من خيلي سرد باهاشون حرف زدم و خيلي عجيب بود كه اونا كوتاه اومدند. بعد در ادامه خوابم اون فرد تبديل به يكي از دوستان من شد و سعي كرد بهم كمك كنه. توي خواب خيلي نسبت بهش احساس خوب و دوستانه اي داشتم. احساس مي كردم واقعا مي تونم بهش تكيه كنم.
صبح وقتي بيدار شدم هنوز احساس مثبتي به اون فرد داشتم. و اين احساس هنوزم باقي مونده. شده تا حالا توي بعضي آدما، حتي به اصطلاح دشمنتون يه پتانسيل بالا رو حس كنيد و تحسينش كنيد؟ اين آدم براي من اينطوريه...
كاش خوابم يه نشونه خوب باشه.
----------------------------------------------------------------------------------
حالش خوب نبود. بازم نخواست حرفي بزنه، مبادا كه بعدا پشيمون بشه. من اين خصوصيت رو تحسين مي كنم. البته اگه باعث نشه آدم بالكل خرد بشه.
براي دومين بار گفتم: اما من يه راه خوب بلدم!
گفت: تو هم كشتي منو با اين راه حلت.
- نه! بايد واقعا بخواي تا بگم.
- خوب حالا بگو ببينم چي هست؟
- خودتو بسپار به خدا. بهش بگو:" خداي من، من نمي تونم كاري رو كه مي خوام به انجام برسونم. نمي تونم وضعيتي رو كه مي خوام ايجاد كنم. من اينجا هستم با تمام تلاشها و كوتاهي هام و نتونستم سهم خودم رو در بوجود آوردن وضعيت دلخواه ادا كنم. از تو مي خوام كه به جاي من سهممو ادا كني. كاري رو كه از دست من خارجه، به دست تو مي سپارم..." و بعد بايد بهش اطمينان كني..
- اگه خدا پشت و پناهم نبود كه تا حالا هفت تا كفن پوسونده بودم. اما تو مي فهمي مسووليت زندگي يه پدر 70 ساله، يه مادر 50 ساله و يه خواهر كنكوري رو داشتن يعني چي؟
- ...

نه نمي فهمم دوست من، حق با تواِه واقعا نمي فهمم. اما كاري از دستم ساخته نيست.
خدا پشت و پناهت بمونه تا هميشه. چقدر مضحك و نا آگاهانه خواستم راه حرف زدن با خدا رو نشونت بدم...
----------------------------------------------------------------------------------
يه دوست اينترنتي خوبي دارم كه از 3 سال پيش تا حالا خيلي سعي كرده منو راهنمايي كنه. و من به عنوان يه آدم خيلي باتجربه و خوش فكر قبولش دارم. چند وقت پيش اين آقا ازدواج كرد. از سه سال پيش هميشه نگران من بود كه چرا نه دوست پسر دارم نه تمايلي به اين قضيه دارم. اين دفعه كه ديدمش بهش گفتم: كلي بزرگ شدم ها. گفت: چيكار كردي بالاخره؟ هنوز كسي رو پيدا نكردي؟ گفتم: نه، ولي در اين حد پيشرفت كردم كه فهميدم اين موضوع واقعا براي پيشرفتم لازمه! بايد بيام پيشت درس زندگي بگيرم ؛) گفت: بذار از همين حالا شروع كنيم:
درس اول: پسرها حرف زياد مي زنند. اونم حرفهاي خيلي ايده آل. تا وقتي كه عمل نديدي، حرفها رو باور نكن. و صرفا به حساب حرفاش فكر نكن كه يه پسرو شناختي.
(يه وقت به آقايون برنخوره ها! من بعد از فكر و تحقيق در مورد درس اول فهميدم كه اين موضوع در اكثر موارد حقيقت داره. اين به معني توهين نيست. فكر مي كنم كه طبيعت آقايون اينجوريه.)
درس دوم: منتظر نمون كه انتخاب بشي. برو و انتخاب كن.
(بايد بگم كه من توي همين درس دوم گير كردم و درجا زدم. هنوز كسي رو نديدم كه دلم بخواد برم خواستگاريش! از طرفي فكر مي كنم فعلا شجاعت اينو ندارم كه جواب رد بشنوم! يه مقدار زيادي از اعتماد به نفسمو همين فرهنگ و رسم و رسومات مي گيره. خدايا! ما رو از شر اين عقايد از پيش ساخته اي كه توي كله مون فرو كردن و بر ناخودآگاهمون حكومت مي كنند، محفوظ بدار! آمين!)
شنيدن اين حرفا از زبون يك آقا برام خيلي جالب بود. خودمونيم، خوب خودتونو مي شناسيد ها! :))))
----------------------------------------------------------------------------------
شده تا حالا احساس كنيد از يه دوست ضربه خيلي بدي خورديد؟ تاثيري كه اين ضربه روي شما گذاشته چي بوده؟ جدا از رنجش و دلخوري و حس عدم اعتماد به همه آدمها، آيا باعث نشده كه محتاط تر و متعادلتر بشيد؟ باعث نشده به خصوصيت عجيبي در خودتون پي ببريد و سعي كنيد در آينده اصلاحش كنيد؟ آيا باعث نشده بيشتر به كيفيت دوستيهاتون اهميت بديد و اون بالاتر ببريد؟
هيچ كس نمي تونه آدمو متوجه اين قضايا بكنه مگر دوستي كه به آدم ضربه مي زنه! اين دوستي كه از بين مي ره بهاي دوستيهاي محكمتر ، بهتر و معقولانه تر آينده اس.
پس نشينيد توي دلتون يا پيش اين و اون به دوستي كه ازش ضربه خورديد بد و بيراه بگيد. از ما گفتن بود...
----------------------------------------------------------------------------------
بهتون خوش بگذره و خوش بگذره و خوش بگذره... :)

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com