اينكه ويزاي برادر تقريبا جور شده، خوب خيلي عاليه. بي نهايت خوشحالم، مي دونم كه اونم از خوشحالي روي پاش بند نيست، داره مي ره پيش نامزدش. مي دونم كه زود برمي گرده اما نمي دونم دفعه بعد كه بره و ديگه برگشتني توي كار نباشه بازم مي تونم اينقدر زياد براي خوشبختيش خوشحال باشم؟ دلم مي خواد كه بتونم...
***
يه راه بالا بردن سطح انرژي خودمون مي دونيد چيه؟ اينكه آدم به آدماي دور و برش بخصوص غريبه ها با يه لحن خوشايند حرفهاي خوشايند بزنه و شاهد انعكاس انرژيي كه براي ديگران فرستاده باشه. اين انرژي واقعا به آدم بر مي گرده و حتي چند برابر مي شه. براي امتحان يه روز با راننده تاكسي، مسافري كه كنارتون نشسته، راهنماي 118، تلفنچي رزور بليت تاتر، فروشنده ها، مامور پمپ بنزين، صاحب كافي شاپ خوب حرف بزنيد. نه خوب صرفا به معناي مودب. بلكه مشتاق و خوشايند. نتيجه اش معركه اس!
***
يه آقايي به اسم فرهاد يوسفي يه ايميلي براي من فرستاده و نسبت به وبلاگم اظهار لطف كرده. اين نامه براي يه نفر ديگه هم فرستاده شده! آخر نامه هم اسمشو نوشته: آرش! خلاصه خواستم بگم ما بالاخره نفهميديم اين آقا اسمشون فرهاده يا آرش! و اين وسط از وبلاگ كي خوششون اومده! تازه آدرس ايميل اين آقا هم توي ايميل نيست! ببخشيد من خيلي ناشي ام ولي مي شه آدم به كسي ميل بزنه بدون اينكه آدرس ايميلش براي اون شخص بره؟!
خلاص فكر كنم اين وسط بدجوري عوضي اشتباه شده!
***
اين پل عابر پياده رو كه تازه سر شهرك زدند اينقدر دوست دارم. شب كه مي شه مي رم روش وايميسم و از اون بالا ماهو كنار برج ميلاد تماشا مي كنم. بع خيره مي شم به اتوبان و ماشينها كه رد چراغهاي زرد و قرمزشون انگار چند ثانيه توي فضا مي مونه و به هيچي فكر نمي كنم. اينقدر كيف داره...