شمارش معكوس  

 
دوشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۲

نمي تونم ديگه، نمي تونم تصميم بگيرم. هميشه همينطوريه. وقتي بايد وارد يه وضعيت جديد بشم وحشت مي كنم. حس مي كنم حوصله هيچي رو ندارم. مي گم بي خيال، اصلا بي تفاوت شو. انگار كه هيچ چيز تازه اي نديدي. همين جايي كه الان ايستادي مگه چشه؟ ولي خوب يه موقعهايي آدم مجبوره انتخاب كنه ديگه. مجبوره تصميم بگيره. انتخاب بين موندن يا يك قدم به جلو برداشتن. من چه مي دونم چي پيش مياد آخه! حالا هي بشين با خودت كلنجار برو و دليل بيار. بالاخره كه ميري جلو. پس چرا هي دل خودتو شور مي ندازي؟ بابا چرا نمي فهمي؟ من از برخورد بد مي ترسم! مي ترسم كم تحويل بشم، مي ترسم بد باهام حرف بزنن. تازه يه كم هم خجالت مي كشم!
توي يه كتابي خوندم: "هر وقت دو دل هستي، دقيقا دست به همان كاري بزن كه در هشتاد سالگي آرزو مي كردي اي كاش آن كار را انجام داده بودي." خوب من كه مي دونم وقتي هشتاد سالم بشه به همه اين ترسها مي خندم. اصلا اگه كارها خوب پيش بره همين چند روز ديگه به اين ترسها مي خندم، البته اگه خوب پيش بره.
خيله خوب! اينجوري نگام نكن ديگه، ميرم جلو، همين امروز.
***
وقتي ديوونه از قفس پريد ما هم از سينما اومديم بيرون، اونم با چه تاسفي!(اين تاسف خوردنها هم ديگه داره به شكل حال به هم زني تكراري مي شه) حالا آدم با اين همه تاسف جلوي در سينما با چه صحنه اي مواجه بشه خوبه؟ يه پسربچه 7،8 ساله با يه دختر كوچولوي 4،5 ساله ساعت يازده شب نشسته بودند جلوي در سينما و آكاردئون و تمبك مي زدن. پسره آواز هم مي خوند: تو عزيز دلمي! به نسبت قد و قواره شون خيلي خوب بود. خيال مي كنيد ما چيكار كرديم؟ هيچي، در حاليكه تاسفمون ديگه داشت سر به فلك مي زد به خيال خودمون بهشون كمككي(!) كرديم تا وجدانمون موقع خواب گازمون نگيره. بعدشم رفتيم سوار ماشين شديمو كولرو روشن كرديم!
***
خدا جون، باشه. من سعي مي كنم وظيفه مو انجام بدم و نترسم. اما كاري كن كه اين آقاي برادر بزرگتر ويزا گرفته باشه. آخه آدم به يه برادر غصه دار كه از عشقش دور مونده چطور مي تونه دلداري بده؟

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com