شمارش معكوس  

 
سه‌شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۲

آخر بازي


عاشقان
سر شكسته گذشتند،
شرمسارِ ترانه هاي بي هنگام خويش.

و كوچه ها
بي زمزمه ماند و صداي پا.

سربازان
شكسته گذشتند،
خسته
بر اسبان تشريح،
و لَته هاي بي رنگ غروري
نگونسار
بر نيزه هايشان.
*
تو را چه سود
فخر به فلك بَر
فروختن
هنگامي كه
هر غبار راهِ نفرين شده نفرينت مي كند؟


تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياس ها
به داس سخن گفته اي.

آنجا كه قدم بر نهاده باشي
گياه از
رستن تن مي زند
چرا كه تو
تقواي خاك و آب را
هرگز
باور نداشتي.
*
فغان! كه سرگذشت ما
سرود بي اعتقاد سربازان تو بود
كه از فتح قلعه روسبيان
باز مي آمدند.

باش تا نفرين شب از تو چه سازد،
كه مادران سياهپوش
- داغدارانِ زيباترين فرزندان آفتاب و باد-
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند!

ا.بامداد

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com