|
شمارش معكوس   | ||
|
|
جمعه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۲
حاشيه نشين...
برادرم عشق و فاصله را صبور مي شود، حتي شده تا آخر دنيا... امير نوشت: احوال پس از عشق بزرگ به مانند احوال پس از مرگ است برای كسانی كه از آن جان به در می برند ... از مجالی كه باقی مانده حيرت می كنند ... ديگر نمی خواهند آن را صرف كاری كنند .. اين مجال را ! دوستم نوشت: مي بينمت هنوز هم با همان پيراهن چهارخانه آن طرف خيابان ، ايستاده ای و به من نگاه مي کنی ، که وارد مغازه مي شوم ، و به تو نگاه می کنم . هنوز هم همانجا ايستاده ای کنار خيابان در انتظار تاکسی هنوز هم نوزده ساله اي و سالم و جوان هنوز هم بند کوله پشتی ات را مي بينم روي شانه هاي زيبايت و آستينهای پيراهنت هنوز هم تميز و با دقت تا خورده اند . مي بينمت از دو سال پيش هنوز هم با همان پيراهن چهارخانه آن طرف خيابان در انتظار تاکسی ايستاده اي و به من نگاه مي کنی و هنوز هم دلم مي خواهد آن تاکسی کهنه نارنجی که برايت ايستاد ، براي هميشه پنچر شود . و باز نوشت: دو سال پيش ، همين شب گرم خفقان آور بی فرجام ، همين ساعت دردناک خيس از اشک ، يه هواپيما از روی زمين بلند شد . و اشکهای مهار نشدنی و گريه های بی پايان دراز سخت نفس گير هم نتونست معجزه کنه . خداحافظ vioe شاهين نوشت: اينکه هميشه مي گويم « دوستت دارم »، فقط به اين خاطر نيست که دوستت دارم؛ به خاطر اين است که اين را خوب مي دانم، که حتی اگر به هيچ چيز يقين ندارم، حتي اگر هميشه اشتباه فکر کرده ام، و حتي اگر راه اشتباهي آمده ام، من تمام اين راه را با تو آمده ام. من به خاطر اينکه تو خودت هستي، به خاطر اينکه خودم را به من نشان دادي، به خاطر بهترين لحظاتي که به من دادي، به خاطر اينکه در بدترين لحظات به من آرامش دادي، هميشه و همه جا « دوستت دارم » . آيدا نوشت: گفتم : هوووم ... خوب شايد جايی که اينهمه بوی آشنا نداشته باشه . خيابونی توش نباشه که ازش يه رودخونه بگذره ، که کنار رودخونه ش پر باشه از سايه و خاطره ... که کوه نداشته باشه . کوهی که يه راه ميون بر داشته باشه . که برسه به يه غار کوچيک ، يه چشمهء کوچيک ، و چند تا درخت ... که همون جا ، درست ترين ولی احمقانه ترين جواب رو داده باشم ... که الان به اينجايی برسيم که من هستم . به اينجايی که تو هستی . بعد ساکت شدم و تو قصه ت رو شروع کردی . صدات توی لحظه هام می پيچيد و اشک هام لا به لای عاشقانه هات پايين ميومدن . فقط سکوت بود و سکوت و صدای تو ، صدای تو مرد عاشق . و من که عاشق تر از هميشه بودم ، برای اولين و آخرين بار عشقت رو گريه کردم . چند ساعت زندگی کردن با صدات ، بهترين بود ، حتا اگر آخرين باشه . سارا نوشت: نمي دونم کجا بودی ؟ توی کدوم خيابون ؟ کدوم گوشه ؟ فقط يادمه که دير بود . همه چراغ های خونه ما خاموش بودن .حتما خيلی دير بوده . تنها بودی . گريه می کردی . من تا حالا جرات گريه کردن جلوت رو نداشتم . اينجا هم تو از من جلو افتادی . من فقط بايد گوش می کردم و چيزی نمی پرسيدم . چون به من مربوط نبوده . چون هنوز زوده چيزايی که بهم مربوط نيست رو بدونم . باشه . منم که چيزی نپرسيدم . فقط گفتم که ترسيدم . آخه فکر نمی کردم که تو هم مثل بقيه يه روزی از خونه بزنی بيرون . ترسم به خاطر بيرون زدنت نبود . فقط ديدم که هيچی در موردت نمی دونم . حالم از خودم به هم می خوره وقتی می بينم هيچ کاری برات نکردم ولی تو می گی همون حضورت کافی بود . چه حضوری ؟ يه نفر پشت خط که يا ساکت بوده يا داشته از ترس خودش می گفته . يه نفری که هنوز زوده خيلی چيزا رو بدونه . اين اون چيزی که برای تو کافيه ؟؟ و لادن عشق و غم و سرمستي و شيفتگي را مي رقصد... براي هزارمين بار آهنگ moon river را گذاشتم تا شايد اين خالي پر شود. شايد حالا كه به آينده راهي نيست به روياهاي كودكي برگردم. اما صورتهاي واقعي، دوستان محبوب خياليم را فراري مي دهند. روياهاي آن زمان ديگر اندازه ام نمي شوند... آن كه عشق را تجربه نكرده در حاشيه هستي قرار مي گيرد. و من اينجا هستم، درست در حاشيه هستي. با روياهاي فراري و يك واقعيت خالي خالي... |
|