شمارش معكوس  

 
دوشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۲

مامان و بابا...

مي دونم كه با تعريف مامان از دختر ايده آلش خيلي فرق دارم. مامان دوست داره دختري داشته باشه كه هميشه تميز و مرتب باشه، نه اينكه وقتي در كمدشو باز مي كني، وسايلش بريزه بيرون و وقتي پاتو توي اتاقش مي ذاري دائما نگران اين باشي كه مبادا جورابي، خودكاري، عطري، ماتيكي، گل سري، روسريي، جزوه اي خلاصه هر چيزي، بره زير پات. مامان دوست داره دخترش وظيفه شناس و مسئول باشه. دوست داره حواسش جمع باشه، نه اينكه هر وقت بهش سپرد كه پلو رو گرم كنه يه قابلمه سوخته تحويلش بده. دوست داره دخترش هميشه درسشو به موقع بخونه و اين كارو با علاقه انجام بده، نه اينكه شباي امتحان بزنه توي سرش . دوست داره دخترش بشينه و باهاش گپ بزنه. دوست داره براي خريد باهاش بيرون بره، نه اينكه بچپه توي اتاقش و لاي كتابهاش غرق بشه يا ساعتها بي صدا پشت كامپيوتر بشينه. مامان دوست داره دخترش توي جمع فاميل گرم و اجتماعي باشه، نه اينكه خونه نصف فاميلا هم نره. مي دونم كه با تعريف مامان از دختر ايده آلش خيلي فرق دارم... با اين همه آخر هفته ها كه برمي گردم خونه و مامان با چشماني كه از شادي برق مي زنه مياد به استقبالم و به پهناي صورتش لبخند مي زنه. و بعد توي مدتي كه من مشغول عوض كردن لباسهام هستم و خودش در تكاپواِه تا برام يه چيز خوشمزه آماده كنه، يواش يواش برام شعرهايي رو كه خودش همون موقع ساخته مي خونه و دور برم مىچرخه، وقتي به من كه قيافه ام اينقدر معموليه مي گه خوشگل خوشگلا، وقتي به من كه اين همه با آرزوهاش فرق دارم از صميم قلب مي گه عزيزترين و بهترين دختر دنيا و سعي مي كنه همه فراموش كاريهاي منو خودش جبران كنه، فقط مي تونم برم توي اتاقم، به در تكيه بدم و سعي كنم جلوي اشكايي رو كه توي چشمام جمع مي شن بگيرم.
***
بابا از اون آدماي گل روزگاره. كم توقع و كم حرف. فقط براش كافيه كه من دختر با وجداني باشم. بابا يه جورايي تنهاس. بيشتر وقتا موقعي كه مياد خونه يا تنهايي يا با مامان تلويزيون نگاه مي كنه. بابا هيچوقت كوچكترين خواسته مو نا ديده نمي گيره. توي هيچ كاري تنهام نمي ذاره. از اون آدماييه كه حضورشون گرمه. حتي وقتهايي كه توي اتاقم هستم(كه بيشتر وقتا هم همين طوره) دونستن اينكه بابا خونه است بهم احساس آرامش و امنيت مي ده. بابا هنوزم مثل بچگي هام صدام مي كنه دُخمَلِ بابا! برام دختر نازم مي خونه. و من هنوزم مثل بچگي هام وقتي كه فكري مي ترسونتم سرمو روي بازوي بابا مي ذارم و بابا بغلم مي كنه و بي توجه به قد و هيكلم با صداي قشنگ و مهربونش بهم مي گه دختر كوچولوي خودم! دختر كوچولوي بابا! بيشتر روزا چون از اتاقم بيرون نمي رم كمتر از يك ساعت بابا رو مي بينم. بابايي رو كه برام آواز مي خونه، كه تا آخر دنيا دنبالم مياد، كه يه جورايي تنهاس...

مامان و بابا تنها معنايي هستند كه تونستم براي "عشق بدون چشم داشت" پيدا كنم.

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com