غُر غر غر غر... خسته شدم شماره يك! بازم مي خواي غر بزني؟ بازم نشستي گريه كردي؟ كجايي؟ قايم شدي؟ بابا بيچاره ها سه طبقه رو دنبالت گشتند. چي؟... دلت نمي خواد جواب بدي؟ توي يكي از حمومها قايم شده بودي؟ بفرما اينم از چشمات. آخه لااقل به من بگو چته... دلت معجزه مي خواد؟ مي خواي نصفه شب يكي بهت زنگ بزنه؟ نشستي به تلفن فكر مي كني؟ تمركز كردي روش؟... دلت تنگ شده؟ براي كي؟ براي چي؟... روياهات؟ ديگه نمي توني براي خودت يه قصه بسازي و بري توش زندگي كني؟ ديگه شبا خوابت نمي بره؟ نه... نه... تو رو خدا از هر چي مي گي ديگه از شهر سرد نگو كه حال همه رو به هم مي زنه... كتاب قصه هاي قديمي هم ديگه كمكي نمي كنن؟ چشماتو ببند. ببين مي توني بري توي يكي از همون قصه هاي قديمي؟ نمي شه؟ ...خوب يه شعر بخون. يه شعر قديمي. صدات در نمياد؟ ...باشه، ببين دلت مي خواد براي كسي حرف بزني؟ كسي نيست؟ ... خوب پس بشين همين جا گريه كن! فقط خواهش مي كنم قبل از اينكه بخوابي صورتتو با آب سرد بشور، چون نمي شه فردا صبح به بهانه اين كه چشمات مثل چشم وزغ شدند بازم نري سر كلاس!