خيلي وقت بود كه اين مسير را تنها قدم نزده بودم. ديگر لازم نيست نگران باشم كه كسي را منتظر گذاشتم. ديگر لازم نيست تابع برنامه ديگران باشم يا احساس عذاب وجدان كنم كه كسي برنامه اش را به خاطر من تغيير داده. مثل روزهاي اول تنهاي تنها شدم. روي خاطره هاي گذشته يك پرده حرير كشيدم. همه چيز توي مه، نيمه محو شد. به لادن گفتم:"راحت شدم ديگه. همه شون رفتن."
خيالم از بابت همه راحت است. همه خوشحالند انگار. به جز يكي كه او هم ترجيح مي دهد دور و بر من نباشد. برايشان با لبخند دست تكان دادم. و صبر كردم تا كم كم پشت سر چشمهايشان كه گاهي به عقب بر مي گردند ناپديد شوم.
از پنجره اتوبوس، به منظره ها تنها نگاه كردم و خوابم برد. از اين به بعد تنها سفر مي كنم.
روي تختم كه دراز كشيدم، حس كردم كه ديگر دغدغه اي در كار نيست. گفتم ديگر كسي نيست كه نگرانش باشي. ديگر همه لحظه ها مال خودِ خودت است. ديگر گوشهايت تير نمي كشند. شايد اين معناي آرامش باشد. تو ماندي و كتابها و شعرها و ترانه ها و افكاري كه هيچوقت نمي توانستي جلوي خودت را بگيري و بيانشان نكني. حالا ديگر كسي نيست كه جاي آنها را در ذهنت تنگ كند، ديگر كسي نيست كه به تو گوش كند. تو هم لازم نيست گوش كني. حالا براي همه كتابها و شعرها و ترانه ها و فكرها به اندازه همه دنيا وقت داري. شايد اين معناي شادي باشد...
امروز لحظه ها آرامند، آفتابي و زلالند، پر از تنهاييند، پر از ترانه اند . امروز لحظه ها خاليِ خالي اند. پر از انتظار... انتظار...
انتظار... اين را نمي دانستم...