شمارش معكوس  

 
پنجشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۲

"من" توي هچل افتاده بود
داشت تقلا ميكرد
هي بالا
هي پايين
و آسانسور... زده بود به سرش
خيال نداشت اصلا كه بايستد
يعني آن سوي زنگ خطر هيچ كس نبود؟

"من" كفرش درآمده بود
هي داد
هي فرياد
و مشت پشت مشت كه به ديوار...

حالا كه از اين داستان سالها ميگذرد
و من از ياد بردهام كه "من"
به كجا ميخواست برسد
هر وقت كه براي آينه آن را تعريف ميكنم
به قهقهه درميآيد

خداي من!
پس اين آسانسور كي ميايستد؟

مهرداد فلاح

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com