"من" توي هچل افتاده بود
داشت تقلا ميكرد
هي بالا
هي پايين
و آسانسور... زده بود به سرش
خيال نداشت اصلا كه بايستد
يعني آن سوي زنگ خطر هيچ كس نبود؟
"من" كفرش درآمده بود
هي داد
هي فرياد
و مشت پشت مشت كه به ديوار...
حالا كه از اين داستان سالها ميگذرد
و من از ياد بردهام كه "من"
به كجا ميخواست برسد
هر وقت كه براي آينه آن را تعريف ميكنم
به قهقهه درميآيد
خداي من!
پس اين آسانسور كي ميايستد؟
مهرداد فلاح