امروز بازم نرفتم دانشگاه. يك روز هم كمتر توي شهر سرد بودن، خودش يك روزه. به جاش از وقتي كه بيدار شدم از تك تك لحظه ها لذت بردم. تا يك ساعت بعد از بيدار شدنم، توي تخت موندم و " چراغها را من خاموش مي كنم" رو خوندم كه همين ديروز از نمايشگاه گرفتمش. بعدشم رفتم تنهايي صبونه خوردم. بعد از چند روز سر و كله زدن با 6 نفر ديگه كه معمولا توي يك اتاق توي خوابگاه جمع مي شن، خيلي لذتبخشه صبح كه بيدار مي شي صورت هيچ بني بشري رو دور و بر خودت نبيني. و كسي نباشه تا مرتب در اتاق رو باز و بسته كنه. بايد اعتراف كنم كه آخر هفته ها همون قدر كه از ديدن مامان، بابا و صبا خوشحال مي شم از اينكه مي تونم توي اتاقم و بعضي وقتا توي خونه تنها باشم، خوشحال مي شم.
ديروز توي نمايشگاه دكتر ميثمي رو ديدم. از 3 سال پيش تا حالا تغييري نكرده بود. صورتش همونطور روشن بود و خيلي متمايز از آدمهاي اطرافش. توي غرفه نشسته بود و با چند نفر صحبت مي كرد. رفتم جلو و گفتم سلام. راستش انتظار نداشتم بشناسدم. از جاش بلند شد و اومد پيش من و نيوشا. گفت چطوري؟ اما لحنش مثل 3 سال پيش سرزنده نبود. معلم محبوب 3 سال پيش من چقدر خسته به نظر مي رسيد. گرچه صورتش مثل گذشته روشن بود و متمايز. ازم پرسيد درس مي خوني؟ گفتم نه!... يعني نمي دونم... مثل همون موقعها! گفت آره، هميشه همينطوره. آدم مثل همون موقعها مي مونه. منم همونطور موندم...
با خودم فكر كردم يعني واقعا اين جوريه؟ يعني من هموني كه بودم، مي مونم؟ اين كه خيلي وحشتناكه!
فكر نمي كردم اينقدر دلم براي دكتر ميثمي تنگ شده باشه. براي حرف زدن راحت و بي پرده اش. و براي تيز بودن و درك فوق العاده اش. كاش ذهن درخشانش توي روزمرگيها گم نمي شد. براي هزارمين بار اينو آرزو كردم. چقدر از عاقبت خودم مي ترسم...
نيوشا گفت سينا بازم جواب ايميل منو داد. بي اختيار زدم زير خنده! نيوشا با ناراحتي گفت نخند! تا حالا بهت نگفته بودم چون مي دونستم كه بهم مي خندي. سعي كردم خنده امو كنترل كنم: خوب نيوشا راستشو بخواي خيلي كيف كردم. نيوشا سرزنش آلود و ناراحت نگاهم كرد. سريع حرفمو اصلاح كردم: منظورم اينه كه كيف كردم كه پيش بيني من درست از آب در اومد. بهت گفته بودم كه با اين سيناي لجبازي كه من مي شناسم ايميل راهش نيست، كه اون تا هميشه جواب ايميلهاي تو رو ميده، حالا هرچقدر هم كه تو بگي ديگه جواب نده، بگي همه چي تموم شده، بگي همون دوستي ساده مونم خراب كردي...
سينا بعد از اين همه مدت كلنجار و بحث و ناراحتي و اصرار و انكار در جواب آخرين ايميل نيوشا نوشته بود:
ميان خورشيدهاي هميشه
زيبايي تو
لنگري ست
خورشيدي كه
از سپيده دم همه ستارگان
بي نيازم مي كند.
نگاهت شكست ستمگري ست
نگاهي كه عرياني روح مرا
از مهر جامه اي كرد
بدان سان كه كنونم
شبِ بي روزنِ هرگز
چنان نمايد
كه كنايتي طنز آلود بوده است.
و چشمانت با من گفتند
كه فردا
روز ديگري ست
آنك چشماني كه خميرمايه مهر است!
وينك مهر تو:
نبردافزاري
تا با تقدير خويش پنجه در پنجه كنم.
*
آفتاب را در فراسوي افق پنداشته بودم.
به جز عزيمت نابهنگامم گزيري نبود
چنين انگاشته بودم.
آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.
*
ميان خورشيدهاي هميشه
زيبايي تو
لنگري ست
نگاهت
شكست ستمگري ست
و چشمانت با من گفتند
كه فردا
روز ديگري ست.
من سينا رو خوب مي شناسم. تا حالا هيچ كسي نبوده كه من اينقدر راحت و درست بتونم پيش بينيش كنم و علت كاراشو حدس بزنم. وقتي هم كه عاشق نيوشا شد، حس كردم كه عاشق شده، اما نفهميدم عاشق كي. روزي كه فهميدم حدسمو به نيوشا گفتم. البته سينا به من هيچي در اين مورد نگفته بود. نمي دونم شايدم اشتباه كردم كه بهش گفتم. اون موقع نيوشا تازه با رضا دوست شده بود. نيوشا باورش نشد گفت ما همه مون فقط با هم دوستيم، فقط همين! طفلكي نيوشا چقدر به اين دوستي ساده اعتقاد داشت!
وقتي اين شعر رو خوندم براي اولين بار توي اين ماجرا دلم براي سينا به درد اومد. سيناي مغرور، رفيق قديمي من، حس مي كنم كه داره درد مي كشه. و عجيب پاي اين دوست داشتن وايساده. من و سينا مثل خيلي از چيزهاي ديگه در مورد عشق هم با هم حرف مي زديم. هر دومون اعتراف مي كرديم كه توي اين زمينه مشكل داريم. وقتي آقاي برادر بزرگتر نامزد كرد، هر دو از تعجب خشكمون زد. مگه آدم به اين راحتي عاشق مي شه؟!
1 سال پيش سينا هم رفت، من موندم مثل همون موقعها، بي استعداد! به سينا گفتم: بي معرفت! ازم جلو زدي؟ رفتي عاشق شدي؟! خنديد و گفت: بهت پيشنهاد مي كنم تجربه اش كني!
حالا به خودم مي گم: من؟ من تجربه اش كنم؟ چطوري؟ از كجا؟ با كي؟ مگه به همين راحتيه؟
راستي سينا، متاسفم، به جز همين درد كوچيك، كار ديگه اي از دست منو دلم براي تو بر نمياد...