شمارش معكوس  

 
شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۲

توي راه لاهيجان به انزلي، اون موقع كه شب بود و همه داشتند مي رقصيدند و مي خوندند تو عزيز دلمي، دلم خواست توي تونلي كه درست به اندازه خودمه، شايدم يه هوا بزرگتر، تنهاي تنها باشم. دلم خواست سياهچاله باشم و توي خودم جمع بشم، مچاله بشم، حجمم كم بشه، يه گلوله سياه كوچيك. و البته بدون اون جاذبه شديد سياهچاله ها، شايدم دلم به همون اندازه دافعه بخواد. ولي نه خنثي بودن رو ترجيح ميدم.
گوشم عفونت كرده، يه عالمه شديد، صبا گفت تا حالا عفونت اينطوري نديده.
خراب شدن تصويرهاي عزيز و قابل اطمينان توي ذهن آدم هم درد داره، هم گريه. سخته آدم به برادرش بگه داداشي بهم قول بده كه مواظب خودت باشي. و بدونه كه هر شب برادرش از زور تنهايي مي ره وسط يه مشت آدم كه براي فراموش كردن غصه هاشون تبديل شدن به سيگارهاي متحرك و مي خورن و مي خورن و مي خورن.... بهش مي گم داداشي اونا مشكل دارن. مي گه خوب منم دارم. مي گم تو با اونا فرق داري. مي گه چه فرقي؟ دلم مي خواد بزنم توي سرش. به جاش مي زنم توي سر خودم. مي خنده، مي گه خوب مي شم. مي گم كي؟ مي گه تنهام. خوب من كه اينو مي دونم. وقتي نمي تونم از تنهاييش كم كنم چون فقط خودم و خودش مي دونيم كه خواهر و برادريم، وقتي مي دونم هيچ كاري از دستم بر نمياد جز اينكه روزي يك ساعت به حرفاش گوش كنم، وقتي مي بينم كه تصوير قشنگ و عزيزش داره توي ذهنم فرو مي ريزه، دلم مي خواد... دلم مي خواد توي تونلي كه درست به اندازه خودمه، شايدم يه هوا بزرگتر، تنهاي تنها باشم. دلم مي خواد سياهچاله باشم و توي خودم جمع بشم، مچاله بشم...

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com