شمارش معكوس  

 
شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۲

بعد از دغدغه هايي كه از پنچ شنبه بهشون دچار شده بودم، امروز بالاخره احساس آرامش كردم.
نمي دونم چرا حال آقاي برادر بزرگتر يكهو اينقدر بد شده بود. بدجوري قاطي كرده بود و من براي اولين بار بود كه حس مي كردم كاملا مي فهممش. اين قضيه ناراحتي اون از پنج شنبه تا حالا توي پس زمينه ذهنيم مونده بود و آزارم مي داد. يه جورايي همه اش دلشوره داشتم.
با خودم برنامه ريزي كرده بودم كه جزوه ها رو اين هفته مي رسونم. روي كار همه بچه ها هم حساب كرده بودم. سميرا كه جزوه شو جا گذاشت. نُت هايي كه براي پياده كردن جزوه خودم لازم داشتم، دست شادي جا موند. آخر جزوه نيوشا نامرتبه و خيلي وقتمو مي گيره. از همه بدتر، اين آقاي الف نرفت جزوه ها رو براي پاكنويس تحويل بگيره و بازم كار رو براي يك هفته عقب انداخت. اصلا دوست ندارم مسئوليتي رو قبول كنم و خوب انجامش ندم. اين قضيه جزوه ها توي اين كلاس ناهماهنگ واقعا مشكل بزرگي شده.
دو هفته ديگه امتحان پاتولوژي دارم. روي اين تعطيلات براي درس خوندن خيلي حساب كرده بودم. ديروز در كمال سرگشتگي و ناباوري فهميدم كه كتاب پاتو رو اشتباه خريدم يعني به جاي basis، basic رو خريدم(اونايي كه از پاتولوژي سر در ميارن مي فهمن كه چه شاهكاري كردم و عجب سوتي عظيمي دادم!) و تازه جزوه هام هم يا توي خوابگاه جا مونده يا گم شده. آخر اين هفته هم مي خوام برم مسافرت. شما مي گين اين ترم هم مي تونم اميدوار باشم خدا پاتومو پاس كنه؟
اما اين همه حرفاي غرآلود رو نوشتم كه بگم الان حالم خيلي خوبه! صبح برادره ايميل زد كه حالش خيلي خوب شده! خدا رو شكر! بعدشم من بي خيال هر چي درس و امتحانه شدم (اين يكي واقعا برام كار مشكلي نيست) و خودمو آماده كردم كه با عزيزترين و يگانه ترين دوستانم برم بيرون و بعد از مدتها ببينمشون. حضور در اين جمع هميشه براي مثبت بوده. فقط نشستن در كنار لادن، سارا و پريسا كه همه شون فوق العاده عزيزن، كافيه تا سطح انرژي منو به ميزان خيلي زيادي بالا ببره، چه برسه به گپ زدن با اونا در حالي كه دستشونو در دست گرفتم. دوستان يگانه و خالص من كه باهاشون بزرگ شدم و هفت سال از بهترين سالهاي زندگيمو در كنارشون شادي كردم. امروز با اشتياق و دلتنگي توي چشمهاي همه شون خيره شدم. چشمهايي كه آشناترين چشمهاي عالمند و توي چشمانشون رنگ راحتي و خلوص و خلوص و خلوص رو ديدم. خدايا! چقدر اين آدمها عزيزند...
پريسا اول كتابي كه برام آورده بود نوشته:
باز تابستان مي شود، باز با هم ايم؛
انگار هم آن روزها است و نگاه ما
هم آن نگاه هاي روپوش خاكستري.
يادش به خير

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com