يادم مياد وقتي 16 سالم بود، يكي از دعواهاي بزرگم با خدا اين بود كه به چه حقي بدون اينكه نظر منو بپرسه، همين طور سر خود منو مثل يه عروسك پرت كرده وسط اين دنيا!
من كلا از تجربه وضعيتهاي جديد خيلي لذت مي برم. خيلي كنجكاوم كه بدونم در يك وضعيت و شرايط تازه چه عكس العملي از خودم نشون ميدم و چطور عمل مي كنم. مثلا وقتي كه فهميدم برادرم قراره از ايران بره با اينكه خيلي دلم مي خواست مدت بيشتري بمونه، يه قسمت از وجودم هم مشتاق بود كه اون زودتر بره تا ببينم بدون كسي كه برام مثل خورشيد مي مونه، چيكار مي كنم و با نبودنش چطور كنار ميام.
فكر مي كنم كه 17 يا 18 ساله بودم كه با خودم گفتم: از كجا مي دوني كه خدا ازت نپرسيد مي خواي به دنيا بياي يا نه، شايد هم پرسيده و تو يادت نمياد. شايد هم نپرسيده. اما در هر صورت نتيجه يكيه. چون اگه ازت مي خواست كه خودت ميون بودن و نبودن يكي رو انتخاب كني، با اين روحيه اي كه در تو سراغ دارم مطمئنم كه بودن، به دنيا اومدن، زندگي و تجربه كردن رو انتخاب مي كردي.
فردا بيست و يكمين سالگرد اين انتخابه. 21 سال پيش توي يه روز از ارديبهشت ماه مثل فردا، من يه تجربه تازه رو شروع كردم. فردا وارد بيست و دومين سال تجربه زنده بودن مي شم و اين تجربه هنوز هم تكراري نشده. و مي دونم روزي كه بيفتم توي چرخه تكرار يه دست مهربوني هست كه منو وارد يه تجربه جديد مي كنه...
فردا ساعت نه صبح درست 21 سال ميشه كه به دنيا اومدم.