"از شهر سرد..."
برگشتم خونه. با تمام وجودم برگشتم. هيچيمو توي "شهر سرد" جا نذاشتم. نمي دونستم توي اين 3 هفته اي كه فقط آخر هفته ها اومدم خونه اينقدر بغض توي گلوم گلوله شده. نفهميده بودم كه دلم ديگه توي شهر سرد بند نمي شه. وقتي رسيدم خونه فهميدم كه چقدر توي اين مدت سردم بوده. هنوز هم نوك انگشتام دارن يخ مي زنن... وقتي كه تخت خواب آشنامو ديدم فهميدم كه چقدر خسته ام. ..
امسال هم كه تموم بشه 3 ساله كه ساكن شهر سرد هستم. و تازه بعد از 3 سال مي فهمم كه چقدر دلم براي خونه تنگ شده. كه هيچ كس توي دنيا مثل مامان و بابا و صبا نمي شه.
نمي دونستم كه بيرون خونه اينقدر ترسناكه. نمي دونستم كه توي هياهو گم مي شم. نمي دونستم كه دور از خونه زندگيم شبيه يه زندگي يه كرم خاكي مي شه. نمي دونستم اونايي كه اسمشون دوسته گاهي وقتا اينقدر دروغ مي گن و بي معرفت مي شن كه فقط مي توني در مقابلشون سكوت كني. نمي دونستم، نمي دونستم، وگر نه تا هميشه 14 ساله مي موندم.
حالا من اهل هيچ جا نيستم. نه اهل شهر سردم، نه اهل خونه. به هيچ كس نگفتم، به هيچ كس نگفتم كه به خاطر كاري كه نكردم تعهد دادم. نگفتم كه اونجا توي خوابگاه توي يه شهر سرد هر شب بالاخره يه نفر پيدا مي شه كه با تمام قلبش گريه كنه. نگفتم كه اونجا اين قدر سرده كه اشكام توي چشمام يخ مي زنن و پايين نمي يان. نگفتم كه دوستام دروغ مي گن و زير تمام حرفاشون مي زنن. نگفتم كه دوستم با بي معرفتي وحشتناكش بخش بزرگي از خوش باوري كودكانه منو براي هميشه ازم گرفت و به جاش بهم حس بي اعتمادي رو هديه كرد.
به هيچ كس نگفتم كه توي شهر سرد كسي منتظرم نيست. و نگفتم كه منم ديگه منتظر هيچ كسي نيستم...