وقتي فكر مي كنم كه دارم ياد مي گيرم، دارم به دست ميارم، دارم خوب بازي مي كنم، به روح واحد هستي احساس نزديكي بيشتري مي كنم. آره... اشتباه هم مي كنم، اونم چه اشتباهاتي. اما خوبيش اينه كه ياد مي گيرم. مثلا اگه هفته پيش اون حماقت بزرگ رو نمي كردم و به اين شكل نمي باختم، مطمئنم كه تا آخر عمر نمي فهميدم مرز بين حماقت و شجاعت مثل يه موي باريكه. نمي فهميدم كه اون چيزي كه من اسمشو مي ذاشتم فداكاري گاهي وقتا مي تونه يه ضد ارزش باشه. من راضيم، گرچه بهاي اين يادگرفتن رو با محدود كردن 5 سال آينده زندگيم پرداختم.
يادم نمياد از كي شنيدم كه اولين بار وقتي شكست مي خوري و مي بازي اسمش اشتباه نيست، تجربه اس. و وقتي تجربه باخت به همون علت قبلي باز هم تكرار شد ديگه اسمش مي شه اشتباه. از اين ايده خوشم مياد. " تاوان فراموشي تكرار بازيست..." بازيهاي تكراري رو دوست ندارم...
***
اين روزا چيزي كه بيشتر از همه ذهنمو مشغول كرده تئوري زندگي هاي متماديه. كم كم دارم مي پسندمش :)
"استاد پرسيد:
- تو در اين آسمان پهناور چه مي بيني؟
- ابر.
- نه. تو روح نهرها را مي بيني. رودخانه هايي كه دوباره متولد شده اند. آنها اوج گرفته اند و در آسمان مي مانند تا زماني كه به هر دليلي دوباره باران شوند و به زمين بازگردند.
رودخانه ها به كوهستان باز مي گردند اما خِرَد دريا را با خود به همراه دارند.
...
از اين رو هست كه تو چيزهايي مي داني كه هرگز در باره آنها با هم سخن نگفته ايم. تو رودي هستي و تا به حال به دريا باريده اي و خرد او را فراگرفته اي. تو مرده اي و بارها متولد شده اي. و هر آنچه كه مي كني جز به خاطر آوردن نيست"
با اين نوشته تا حدي موافقم، دقيقا تا قبل از جمله آخر. بيشتر ترجيح مي دم فكر كنم كه با هر بار تولد به قسمت بيشتري از كمال دست پيدا مي كنيم. بعدا بيشتر در اين باره مي نويسم...
***
ديدي سينا؟ ديدي بدون خواست تو هم مي تونم منحني رو به خط راست نزديك كنم؟ ديگه نه نزديكي توي كار هست، نه دوري. ديگه دلم نمي لرزه. اين بار هم شانس آوردي كه باهام شرط نبستي...