وقتي تو نيستي، قلبمو واسه كي تكرار بكنم؟...
***
رضا كه نيوشا رو ديد، لباش شروع كرد به لرزيدن، دستاشم همين طور. مي خواستم خدافظي كنم ديگه، دلم تكون خورد. بي مقدمه گفتم رضا يعني چي؟ بيا بالا. چرا اين جوري شدي؟ چرا سطح انرژيت اينقدر اومد پايين؟ رضا مات و منگ گفت مگه چطوري شدم؟ _همين طوري ديگه. _ مي خوام بدونم نيوشا به تو چي گفته؟ _ همون حرفايي كه به خودتم زده. _ هنوزم نمي فهمم چرا همه چيزو بهم زد...
گفتم: رضا ديگه علتشو ول كن. فقط نباز. نمي دوني چقدر دلم مي خواد از اين ماجرا چيزي به دست بياري. دلم مي خواد بزرگتر بشي رضا. برگرد نگاه كن. سعي نكن تقصير رو بندازي گردن كسي، فقط ببين خودت چي كم داشتي، اينو به خاطر بهايي كه پرداخت كردي به خودت مديوني. ياد بگير رضا، تو رو خدا ياد بگير. بذار بزرگتر بشي. اگه از اين قضيه ياد نگيري، اگه ضعفهاتو نشناسي اون وقت مفت باختي. 4 ماه از زندگيتو، حس اعتمادتو، ايمانتو به تواناييت در خوشبخت شدن، همه رو به كمترين بها از دست دادي رضا. چشماتو باز كن. بفهم، ياد بگير، به دست بيار، برنده شو. فرصت بزرگ شدنو از خودت نگير، بزرگ شو، بزرگ شو...
_ چرا اينقدر مي خواي بزرگم كني؟ هنوز زوده...
_ چون كاري كه تو كردي، كار آدماي بزرگ بود رضا. بچه ها نمي تونن وارد اين بازي بشن و برنده بيرون بيان...
***
براي اولين بار روپوش سفيد رو تنم كردم و وارد بخش عفوني شدم. يكي توي قلبم با اطمينان و خوش بيني خدا رو صدا زد و ازش كمك خواست براي همه روز هايي كه روپوش سفيدم رو مي پوشم...
تا با شادي و نيوشا وارد اتاق شدم پيرزن آب ميوه شو داد دستم، با يك ني تا بازش كنم. از همون لحظه هول كردم. سِرُم به دستش وصل بود. پرسيدم دكتر بهتون اجازه داده چيزي بخوريد؟ نمي دونست. آب ميوه به دست رفتم توي بخش تا از پرستار سوال كنم. از ديدن من با اون قيافه بلاتكليف خنديد. گفت عيبي نداره. رفتم بالا سر پيرزن آب ميوه رو بهش دادم. سعي كردم صدامو مهربون كنم. لبخند بزنم و با دقت ازش سوال بپرسم. درست شبيه يك هنرپيشه سعي كردم نقشي رو كه دكتر تقوي برامون تشريح كرده بود ماهرانه ايفا كنم. كار سختيه وقتي هيچي بلد نيستي سعي كني اعتماد بيمار رو جلب كني تا به سوالالتت جواب بده. در حالي كه خودت جواب هيچ كدوم از سوالهايي رو كه توي ذهن اونه نمي دوني. پيرزن سل داشت و خيلي خوش اخلاق بود. راحت جواب مي داد انگار دوست داشت براي يكي حرف بزنه. شادي بيشتر سوال مي پرسيد، يه كمي شلوغ مي كرد مثل هميشه. پرستار اومد سرم رو از دست پيرزن كشيد بيرون. يه پنبه هم گذاشت روي دستش و رفت. خون از دست پيرزن سرازير شد. شادي همينطور كه داشت به دفترچه يادداشتش نگاه مي كرد به پيرزن گفت پنبه روي دستت فشار بده. سرم پر شد از تصوير يه پيرزن نحيف و لاغر با پاهايي كه به سختي پتو رو برجسته مي كرد. با يك دست استخواني كه سعي داشت پنبه رو روي دست ديگه اش فشار بده و خوني كه بند نمي آمد و همين طور روي پتو مي چكيد. به شادي گفتم برو كنار. سعي كردم دست پيرزن رو بگيرم و پنبه رو فشار بدم تا خون بند بياد. دستم گرم و خيس شد و پر از خون. پيرزن دستش رو پس كشيد و با شرمندگي گفت نكن، دستت كثيف شد. به كف دستم كه پر از خون بود، نگاه كردم. شادي با صورت جمع شده گفت دستت رو زود پاك كن. با دستمال دستمو پاك كردم و اطرافمو نگاه كردم تا يك دستشويي پيدا كنم. پيرزن دستشويي رو بهم نشون داد. دستامو با دقت شستم. يك صدا توي سرم گفت احمق اين خون آلوده بود، يك لحظه هم فكر كردي كه ممكنهTB بگيري؟ يك صدا توي دلم گفت اما اون لحظه اي كه دست پيرزن رو گرفتم فكر نكردم كه سل داره، فكر نكردم كه دانشجويي هستم كه دارم نقش يك پزشك رو بازي مي كنم. فقط ديدم كه قطره هاي خون تيره پايين ميان، فقط ديدم كه دستاي من از دستاي اون قويتره...
داشتم دنبال پرونده يك بيمار ديگه مي گشتم كه همراهش اومد سراغم. "خانم دكتر شما مي دونيد كه درمان بيمار ما از كي شروع مي شه؟" يكي توي دلم تندي جواب داد: خوب معلومه كه نمي دونم، به خدا من هنوز خانم دكتر نيستم. هنوز خيلي مونده . هيچي بلد نيستم. فقط لباس پزشكها رو پوشيدم. خواهش مي كنم اين طور با اطمينان به من نگاه نكنيد... اما يه صدا توي سرم گفت: زود باش، چرا دستو پاتو گم كردي؟ مگه دكتر تقوي نگفت كه نبايد اعتماد بيمار رو از بيمارستان و پزشكها سلب كنيد؟ به همراه بيمار گفتم اجازه بديد پرونده شو نگاه كنم. يه كم پرونده شو ورق زدم، تشخيص قطعي نداشت! بازم ورق زدم توي صفحه اصلي خبري از دارو نبود. ته پرونده دستور پزشك رو پيدا كردم. يك سري داروي تزريقي و خيلي عمومي بود. به همراه گفتم: داروهاشو از طريق همين سرمي كه به دستشه، بهش تزريق مي كنن. نگران نباشيد.
عجيب احساس كوچيكي و ناتواني مي كردم ، از نگاه هاي مطمئن وحشت داشتم.
از بخش اومدم بيرون. توي قلبم يكي با عجز و ناتواني هنوزم داشت خدا رو صدا مي كرد...
***
برادر بزرگم سرشو انداخت پايين. داشتم سرزنش آلود نگاهش مي كردم. سرشو كه آورد بالا جا خوردم. صورتش انگار پشيمون بود اما يك لحظه بعد، تنها چيزي كه مي ديدم دو تا چشم غصه دار و ناراضي بود كه توي سكوت بهم اعتراض مي كرد: مگه نمي بيني كه حالم خوب نيست؟ چرا به خاطر چيزاي كوچيك سرزنشم مي كني؟ من كه چيزي از مشكلاتم بهت نمي گم، من كه نمي خوام ناراحتت كنم. من كه با وجود اينكه اصلا حالم خوب نيست تمام سعيمو مي كنم تا بهت توجه كنم. من كه هر بار كه مي بينمت لبخند مي زنم...
برادرم گفت: باشه، ناراحت نباش، من دوباره مي رم نامه ها رو مي خونم. ببين اخم نكن ديگه...
اما صداش توي نگاهش گم مي شد. حاضر بودم توي اون لحظه هر چي كه داشتم بدم و بهش بگم: نمي خوام اين قدر رعايت حال منو بكني. نمي خوام وقتي حالت خوب نيست وانمود كني كه خوبي و بهم لبخند بزني. نمي خوام وقتي كه مشكلي دارم بيام سراغت. و اونوقت موقعي كه تو مشكلي داري، غصه داري، با لبخند از كنارم رد بشي و سكوت كني. نمي خوام سرزنش هاي منو تحمل كني و وقتي كه خودت داري از ناراحتي مي تركي سعي كني منو هم راضي نگهداري. نمي خوام برات برادر بزرگه بودن اينقدر سخت باشه. نمي دوني كه با اين كارات چقدر خواهر كوچيكه بودن رو هم براي من سخت مي كني. نمي خوام كه اين قدر خوب باشي... نمي خوام!
حاضر بودم توي اون لحظه هر چي كه داشتم بدم و اون حرفامو بفهمه...
***
تا وقتي كه در وا بشه، لحظه ديدن برسه
هر چي كه جاده اس رو زمين به سينه من مي رسه...