از شهر سرد
مي دوني نيوشا؟ گاهي وقتا از كار آدما اصلا سر در نميارم! نمي فهمم كِي راست مي گن، كِي دروغ...
مي دونم كه دوستم داري، اما نمي فهمم چرا بهم دروغ مي گي! نمي فهمم چرا روزي ده بار منو بغل مي كني و مي بوسي. اين يعني اينكه منو خيلي دوست داري؟ خيلي گيجم مي كني نيوشا! هميشه حرفاتو مي خوري، هيچ وقت با من فكر نمي كني، به جاش با محبت دستمو فشار ميدي. هر جا بگم مياي، هر كاري بگم انجام ميدي. هميشه همراهمي. مهربوني، نگرانمي. خيلي هم مهربون دروغ مي گي. مهربون كوتاه مياي، قايم ميشي. كاش يه كم باهام رو راست بودي نيوشا. كاش اين قدر همراهم نبودي.
بدون تو نمي تونم توي شهر سرد بمونم اما گاهي وقتها كه پرده ها كنار ميرن با ديدن توي بدون نقاب يخ مي زنم!
***
اومدم باهات خداحافظي كنم. آخه آسمون عجيب پر از ستاره اس، اولين و آخرين باري كه اين همه ستاره ديدم 6 سالم بود، داشتم توي حياط پناهگاه با بابا قدم مي زدم.
ميرم روي پله هاي فرار بشينم. از اونجا قسمتي از شهر رو مي تونم ببينم. اتاق تو يكي از همون چراغهاس كه داره سوسو مي زنه. شايدم چراغو خاموش كرده باشي، اما نه هنوز زوده... هم اتاقي هات هنوز بيدارن. شايدم اصلا توي اتاقت نباشي، شايد اومده باشي بيرون قدم بزني. زياد فرقي نمي كنه، تو تنها آدمي هستي كه مي دونم اگه خالصانه باهات حرف بزنم، هر جاي دنيا هم كه باشي حرفامو مي شنوي، سينا! پس گوش كن، چون ديگه هيچ وقت قرار نيست باهات اينطوري حرف بزنم. مي خوام بگم با وجود كار عجيبي كه كردي، با وجود حرف وحشتناكي زدي، با وجود همه دروغها، بالاخره تونستم بعد از دو هفته كشمكش گذشته رو خراب نكنم. تونستم احترام چيزهاي با ارزشي رو كه بينمون بود حفظ كنم. گرچه قراره خداحافظي كنيم. گرچه دوستيمون به اون شكل گذشته ديگه نمي تونه و نبايد ادامه پيدا كنه. نپرس چرا سينا، مي دونم كه خوب مي فهمي. تو بعضي وقتا دوست فوق العاده اي بودي. و من باور نمي كنم كه هميشه دروغ گفته باشي. همونطور كه دروغهاي وحشتناكي مي گفتي، عجيب روراست بودي گاهي.
از بقيه خبر ندارم كه قراره باهات چه رفتاري داشته باشن. فكر نكنم من و آتنا زياد برات مهم باشيم. نيوشا رو يه جور ديگه اي دوست داشتي هميشه. اونم كه هيچ وقت خدا با هيچ كسي رو راست نيست...
....
دوستيمونو تو شروع كردي. اومدي سراغم. نوشته هاتو دادي خوندم. باهام بحث كردي. توي شهر سرد تو تنها كسي بودي كه شبيه دوستان قديميم باهام رفتار مي كردي. روزي كه فهميدم دوستمي ديگه تابستون شده بود. آخرين امتحانو كه داديم اومدي بهم گفتي: مواظب خودتون باشيد، دلم براتون تنگ مي شه. من خشكم زد. به هر حال اصلا فكر نمي كردم دلت برام تنگ بشه.
حالا دوباره وقت خداحافظي رسيده. بذار اين بار من بهت ثابت كنم كه دوستتم.
مواظب خودت باش سينا. دلم برات تنگ مي شه، اما نه مثل قديما. خدانگهدار. يادم نميره كه شبا برات دعا كنم.
***
سر كلاس پاتولوژي داشتم به انصراف فكر مي كردم. به اينكه چقدر بي انگيزه ام و چقدر دلم نمي خواد كه اينجا باشم. داشتم فكر مي كردم اگه انصراف بدم بعدش چيكار مي كنم. به خودم گفتم هر كاري كه بكنم ديگه دانشگاه نمي رم. توي اين سه سال اينقدر از محيط و آدما زده شدم، كه از شنيدن اسم دانشگاه هم سردم مي شه و تنم مي لرزه.
پريسا خيلي ناگهاني بهم گفت مي دوني؟ من انصراف دادم. نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! پريسا تو چيكار كردي؟ آخه چرا؟ چون ديگه نمي خوام اينجا باشم. چون هيچي رو نمي خوام. پريسا من بايد باهات حرف بزنم. بعدش مي خواي چيكار كني؟ نمي دونم. اصلا برام مهم نيست. مي شينم توي خونه. پريسا تو مي دوني كه مشكلت اينطوري حل نمي شه. چقدر دير بهم گفتي. خواهش مي كنم! ممكنه يك ماه ديگه بموني؟ شايد با هم بتونيم يه كاري بكنيم پريسا...
خداي بزرگ! يعني ممكنه من توي اين شهر سرد از شدت درگيري و تناقض دروني خودم، و از شدت فشار و بي انگيزگي ديوونه نشم؟ حبس من توي اين اردوگاه يادگيري اجباري بالاخره كي قراره تموم بشه؟
***
توي اين هير و وير نمي دونم چي شد كه آقاي برادر بزرگتر احساس كرد كه خواهر كوچيكه پيشرفت كرده و بايد تشويق بشه! امروز بعد از يك هفته وقتي درست و حسابي ديدمش، رفتم تا آسمون هفتم. همين طوري داشتم به حرفاش مي خنديدم و خودمو براش لوس مي كردم( اين برادر عزيز من يكي از حُسناش اينه كه هر چقدر هم كه خودتو براش لوس كني زياد تحويلت نمي گيره) كه يكهو گفت من خيلي خوشحالم كه اينقدر پيشرفت كردي. و بعدشم بهم يه كارت داد. از شدت تعجب حتي نتونستم شاخ دربيارم، آخه آقاي برادر بزرگتر هيچوقت عادت نداره از كسي تعريف كنه. هر وقت بهش مي گم ببين چه دختر خوبي شدم مي گه خوب بودي. از اين بهتر هم بايد بشي! توي كارت برام نوشته بود: ... دوم هم كه يه تشكر، خيلي خوشحال شدم از اينكه اينقدر پيشرفت كردي و اينقدر بهتر شدي...
خودم كه نفهميدم! يعني راستي راستي بهتر شدم؟ پيشرفت كردم؟ اگه بگم دلم مي خواد انصراف بدم، بازم همين حرفا رو بهم مي زني؟ در هر صورت فرقي نمي كنه، من تلاش خودمو كردم. و تا حالا هيچ وقت كسي ازم به خاطر اينكه بهتر شدم تشكر نكرده بود. اين كارت قشنگ ترين و با ارزشترين كارتيه كه توي زندگيم گرفتم. ازت متشكرم برادر، خيلي، خيلي، خيلي، خيلي...