17 سالگي، يكي از سخت ترين سالهاي زندگي من بود. پر از لحظات خشم و عذاب و درگيري با هستي. لحظه هايي بنيادي كه پايه هاي بقيه زندگي هر كس رو بنا مي كنند...
چند روز پيش به سراغ دفتر قديميم رفتم و ديدم آنجا دختر 17 ساله اي _ كه من بودم _ هنوز هم در جوش و خروش است. برايش يك يادداشت گذاشتم:
دوست عزيزم، هنوزم اونجا ايستادي؟ هنوزم نا اميدي؟ هنوزم منتظري؟ هنوزم سر اون خيمه شب بازي كه بهش مي گن خدا داد مي زني؟ اومدم جواب انتظارتو بدم. اومدم كه منو ببيني و بگي ازم خوشت مياد يا نه. بگي از اينكه آينده ات هستم راضي هستي آيا؟ وقتي منو مي بيني به آرامش مي رسي؟ يا هنوزم همون خنده تلخ گوشه لبهاته؟ آيا رنجي كه كشيدي تا ابد به همراهت توي لحظه ها طنين اندازه؟ آيا عذابت جاودانه شده؟ كاش مي دونستم... نمي دوني كه چقدر بهت مديونم. انگار كه از تو متولد شدم. پيش رنجي كه براي تولدم كشيدي احساس كوچيكي مي كنم. اگه بهت بگم ببين من آينده تو ام، احساس خوشبختي ميكنم و خدايي رو پيدا كردم كه بعضي از لحظات مي تونم حس كنم كه
عاشقانه دوستش دارم، حرفامو باور مي كني؟ از خشم و اندوه عميقت چيزي كم مي شه؟ احساس آرامش مي كني اگه بگم كه با تك تك لحظه هاي عذابت منو ساختي و بهم حس خوشبختي جاودانه رو بخشيدي؟ من آينده توام. آينده اي كه مسافره تا رازها رو كشف كنه و خدا بشه. آينده اي كه در انتظار عشق و تكامله. آينده اي كه اميدواره، اميدواره، اميدواره...
دخترك 17 ساله به طرز عجيبي به تو احساس علاقه و اشتياق مي كنم. به طرز عجيبي به تو احساس دِين مي كنم. و الان، مي بينم كه به من لبخند مي زني هر چند كه اين لبخند كمرنگه. راضي باش 17 سالگي من. راضي باش و خوشحال...