آخرين شب سال كهنه به آرامي از روي سرزمين من مي گذرد. آسمان سرزمين من تاريك و خاموش است. آسمان سرزمين من در انتظار گامهاي بانوي طناز بهار است. مادران سرزمين من، چشمان كودكانشان را با وعده آمدن بانوي زيباي بهار پر از خواب كرده اند. كودكان سرزمين من امشب روياي بانوي دلفريبي را مي بينند كه پيراهن و قدمهايش سپيد و سبز است.
در سرزميني، نه چندان دور _سرزميني كه تنها به ضخامت يك رديف سيم خاردار با سرزمين من فاصله دارد_ اما آسمان از نور منورها هر از گاه روشنايي خيره كننده اي پيدا مي كند. شب وحشت زده در انتظار هيچ رويشي نيست انگار به جز رويش گلوله ها... مادران سرزمين همسايه من چشمان بي خواب كودكانشان را لالايي مي خوانند:
"لالا لالا ديگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تير و تركش قلبو مي شناسه
هنوز شب زير سربو چكمه مي ناله
نخواب آروم گل بي خار و بي كينه
نمي بيني نشسته گوله تو سينه
آخه بارون كه نيست، رگبار باروته
سزاي عاشقاي خوب ما اينه
..."
مي ترسم... مي ترسم اي كودكان سرزمينم كه رويايتان نقش بر آب شود... مي ترسم كه بانوي زيباي بهار زخمي، با پيراهني دريده و گامهايي سرخ از سرزمين همسايه از راه برسد...
# آهاي! آهاي! يكي بياد يه
حرف تازه تر بگه#