شمارش معكوس  

 
یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۱

عجيبه، نمي دونم چرا وقتي خيلي حرف دارم، اونقدر بين انتخابشون پرسه مي زنم كه آخرش فقط خستگي مي مونه و سكوت.

* * *
داره مي ره...
اميد هم داره مي ره. فكر نكنم دلم خيلي براش تنگ بشه. اما با رفتنش يه بخش از منو هم با خودش مي بره. بخشي از 13، 14 سالگيمو كه باهاش خيلي رفيق بود. ديشب كه اومد ديدنمون، يكهو دلم براي 13، 14 سالگيم تنگ شد، دلم براي اميد هم تنگ شد. ياد آرش افتادم. آرش هم كه رفت بخش بزرگي از قصه هاي نوجوانيمو با خودش برد...
كودكيهام، روياهام، خاطره هام دارن توي دنيا پخش مي شن. نمي دونم... شايدم اونجاها قشنگتر رشد كنن. شايدم يه روز كوله پشتيمو برداشتمو رفتم تا از چهارگوشه دنيا جمعشون كنم...

* * *
براي منصوره
نمي دونم بازم مياي بهم سر بزني يا نه. اومدم وبلاگتو ديدم يعني راستشو بخواي همون روزي كه فهميدم تو هم داري مي شماري اون هم معكوس، وبلاگتو ديدم. اما از تو هيچ نشونه اي نيست، نه نظرخواهي، نه آدرس ايميل. گفتم اينجا بنويسم برات شايد بازم اومدي و خونديش. برات پيغام دارم از روز 16 اسفند كه دور هم جمع شديم. اون روز يكي از دوستانم بهم گفت مي دوني كه يه شمارش معكوس ديگه هم هست؟ نمي دونستم. چه جالب!
من خودمو به كسي معرفي نكرده بودم تا آخرا، ولي بعد ديگه اصرارها اونقدر زياد شد كه يكهو همه چيز برام اهميتشو از دست داد. گفتم شمارش معكوس... چند نفر حالت نگاه هاشون تغيير كرد، تحسين آميز شد و لبخند زدند. گفتند ما وبلاگ شما رو خونديم. متوجه شدم كه اشتباه شده. اونا وبلاگ تو رو خونده بودن. و حالا منصوره عزيز، من اون نگاه ها، تحسين ها و لبخندها رو به صاحب اصليشون مي سپارم. اونا همه متعلق به تو هستند...
وبلاگهاي ما خيلي با هم فرق دارند، تفاوت وبلاگ تو با وبلاگ من، تفاوت يه دفتر شعره با يه دفتر چركنويس. اما ميدونم كه هر دومون داريم مي شماريم...5، 4، 3، 2،... بيا اميدوار باشيم كه به 1 مي رسيم...

* * *
وقتي موهاتو رنگ كردي و اين احساس بهت دست داد كه خوشگل شدي، اون وقت لبخند زدن به آينه، آدمها و دنيا اصلا كار سختي نيست!


# آهاي! آهاي! يكي بياد يه حرف تازه تر بگه#

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com