شمارش معكوس  

 
چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۱

ياد مي گيرم ...

10:12 صبح
جلوي در سينما عصرجديد قدم مي زنم و سعي مي كنم با فرناز تماس بگيرم. آتنا با خونسردي و حواس پرتي مرا نگاه مي كند
" الو! سلام فرناز...خوبي؟ كجايي؟... كجا؟ سيد خندان؟!!!! .... ماشينتون طرح داره؟... نه؟!...(سر فرناز داد مي زنم) پس تا حالا معطل چي بودين؟... خوب، شما كه ساعت ده و نيم نمي رسيد اينجا، فيلم شروع مي شه...(با لحن تلخ و تمسخرآميزي مي گويم) آره ... بازم شد مثل هميشه، شما سه نفر هيچ وقت سر موقع نمي رسيد... باشه بليت رو براتون پيش يك نفر مي ذارم... خدافظ"
دارم از شدت عصبانيت مي تركم. دلم مي خواهد گردن فرناز، شادي و آرام را بشكنم! با حرص به آتنا مي گويم:" اينا تازه سيد خندان هستن، عمرا تا ده و نيم برسن." آتنا بي خيال جواب مي دهد:" من كه سر ساعت ده ونيم مي رم تو. حاضر نيستم اول فيلمو از دست بدم!" "آره! معلومه. بليتاشونو مي ديم به اين آقاهه. بعد كه خودشون اومدن مي گيرن."
آتنا هم در نهايت مي خواهد همان كاري را بكند كه من مي كنم اما كاملا خونسرد است. نمي دانم چرا من باز هم عصباني هستم و حرص مي خورم.

عصباني هستي، چقدر هم عصباني. آهاي شماره يك، با توام! اصلا توجه كردي كه چطور با فرناز حرف زدي؟ متوجه لرزش صدايش شدي وقتي سعي مي كرد براي تو توضيح دهد چرا دير مي رسند. مي داني كه هر بار كه با فرناز با اين لحن حرف مي زني، چقدر مي ترسد؟ چقدر فاصله مي گيرد؟ چقدر دور مي شود؟ اصلا بگو ببينم اين كه آنها نمي رسند اول فيلم را ببينند به تو چه ارتباطي دارد كه از دستشان عصباني مي شوي و به خودت اجازه مي دهي با اين لحن صحبت كني؟ اين كه اول فيلم را از دست مي دهند فقط به خودشان مربوط است. مطمئنم كه الان فرناز دوست دارد نه تو را ببيند، نه اين فيلم را...

10:15 صبح
آتنا شروع مي كند به صحبت در مورد دوست جديدش: ديروز هم با هم بيرون بوديم. اخلاقش كه خوبه ظاهرا. مي گه از صداقت من خوشش اومده، آخه مي دوني قضيه تورج رو بهش گفتم...( سرم گيج مي ره! آتنا! باز هم يك دوست از توي اين چت روم ها؟ در طول سال گذشته اين چندمين نفره؟! شايد چهارمين نفر باشه، يادم نمياد ديگه. خدايا! اين كه تا همين چند هفته پيش داشت براي تورج گريه مي كرد! آخه اين عشقي كه همه ميگن مگه اينقدر هم سطحي مي شه؟ اينقدر الكي و بي پايه؟ چندشم مي شه. آخه دختر مگه تو عقده داري؟ آخه مگه از كسي عقب مي موني اگه با يكي دوست نباشي؟ مگه چند سالته كه اين طور نگراني كسي رو براي ازدواج پيدا نكني؟... سرم گيج مي ره!) مي دوني؟ اونم قصد ازدواج داره. خودش بچه بزرگه...

تعجب مي كنم! چقدر راحت از حرفهاي بقيه سرگيجه مي گيري، شماره يك! ولي تا حالا از كارهاي خودت سرگيجه گرفتي؟ چطور مي تواني اينقدر راحت ديگران را قضاوت كني و سرگيجه نگيري! چطور به خودت اجازه مي دهي به احساسات انسان ديگري بگويي الكي و سطحي؟ تو كه خودت تا به حال جرات نكرده اي چنين احساسهايي را تجربه كني، چطور به خودت جرات قضاوت ميدهي آن هم اين طور قاطعانه؟! تو، بدون هيچ تجربه اي! تو، با يك دنيا ادعا! مي داني شماره يك؟ گاهي وقتها واقعا سرم از دستت گيج مي رود!

11:00 صبح
توي سالن سينما هستيم. بچه ها رسيده اند، فقط با 6،7 دقيقه تاخير! موبايل شادي زنگ مي زند، شادي همان جا شروع به صحبت مي كند! باز آمپرم بالا مي زند! به دريا كه در كنارم نشسته است مي گويم: "به شادي بگو اينقدر جوادبازي درنياره تو رو خدا!" دريا فقط با حالتي معذب لبخند مي زند. شادي هم با دو صندلي فاصله متوجه حرف من نمي شود. مي دانم كه اگر كنار او بودم حتما يك پس گردني نثارش مي كردم!

به دوستانت نگاه كن شماره يك! فرناز، آتنا، دريا و آرام همه خونسرد هستند. آنها هم مثل تو متوجه صحبت كردن شادي شده اند، اما هيچ كدامشان اينقدر به خودشان نمي پيچند. تو مسوول كار شادي نيستي. شادي خودش مي فهمد كه چه مي كند. و تو حق نداري كه او را مواخذه كني. كار او قشنگ نبود اما جمله اي كه تو گفتي از كار او هم زشت تر بود... راستي بخاطر اين حساسيت بيش از حد 10 دقيقه فيلم را از دست دادي!

11:40 صبح
شادي و آرام از سالن بيرون مي روند. باز حواسم پرت مي شود. خدايا! اين دو نفر چرا بعضي وقتها اين قدر لوس مي شوند؟ چرا براي چنين فيلمي ارزش قائل نيستند؟ چرا فقط دوست دارند چرت و پرت بگويند و بيخودي بخندند؟

اي واي! اين حرف را ديگر دست كم براي صدمين بار است كه به تو مي گويم شماره يك: قوانين خودساخته تو فقط براي خودت لازم الاجرا هستند. نبايد از ديگران انتظار داشته باشي كه طبق قواعد تو بازي كنند. بليت اين فيلم را تو رزرو كردي، بدون اينكه حتي از آنها بپرسي دوست دارند اين فيلم راببينند يا نه. تو گفتي تا وقتي فيلمي از مهرجويي روي پرده هست، من فيلم ديگري نمي بينم! اصلا يادت بود كه روحيه آرام هميشه با ديدن فيلمهاي مهرجويي خراب مي شود؟ باز هم بر طبق قوانين خودت براي ديگران تصميم گرفتي! و آنها هم چيزي به تو نگفتند...

1:30 ظهر
توي رستوران هستيم. شادي مانند اكثر اوقات خندان كنارم مي نشيند و مي گويد: "امروز يه كم بداخلاق به نظر مي آيي" دلم مي خواهد بگويم: نه فقط امروز شادي، من هميشه بداخلاقم. بداخلاق، خشك و تلخ مثل يك قاضي پير اخمو با يك عينك ذره بيني كه دورترين فاصله اي كه مي تواند ببيند نوك دماغش است! سينا راست مي گفت كه استعداد عجيبي در فرستادن امواج منفي دارم. شايد هم بلد نيستم واقعا شاد باشم. شايد بلد نيستم آرامش داشته باشم. هنوز خيلي چيزها را بلد نيستم...
اما فقط به شادي لبخند مي زنم و مي گويم: خوبم، شادي. امروز زياد نديدمت...

يادت مي آيد آن شعر را كه بارها برايت خوانده بودم:
راز آرامش
خنديدن با مردم است
در ظاهر يك دوست
نه در لباس يك قاضي...

فراموشكار هستي شماره يك، فراموشكار...


آره، قبول! اما باور كن كه سعيمو مي كنم. مي خوام و مي دونم كه ياد مي گيرم...

# آهاي! آهاي! يكي بياد يه حرف تازه تر بگه#

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com