|
شمارش معكوس   | ||
|
|
جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۱
من و قرار 16 اسفند...
فكر كنم جز اولين نفرايي باشم كه از قرار امروز(16 اسفند) برگشت و پريد پشت كامپيوتر تا وبلاگشو بنويسه! اما من هيچ حرف خاصي ندارم براي گفتن! 2 تا كارتون پلنگ صورتي كه ديدم اومدم بيرون از سالن. بچه ها رو فقط از دور تماشا كردم. و فقط احساسم اين بود: چقدر گلند خدايا! و يه سوال: اين كوچولوها كه هيچوقت خانواده و مادر و پدر نداشتند، مي دونن كه چي ندارن؟ و غصه مي خورند آيا؟ نمي دونم... بيشتر از بچه ها در مورد خود وبلاگرها حرف دارم. خودمون كه اونجا جمع شده بوديم. همه گروه گروه ايستاده بودند يا همديگه رو مي شناختند يا داشتند با هم آشنا مي شدند. خيلي موقعيت سختي بود براي من كه دلم مي خواست ناشناس بمونم و دلم نمي خواست كسي رو هم بشناسم. آدمها ميومدن خودشونو معرفي مي كردن و انتظار داشتند خودمو معرفي كنم. من نمي خواستم. آخه من كه نيومده بودم كه شناخته بشم يا بشناسم. دلم مي خواست نزديك بچه ها باشم، نمي شد، اين حقو نداشتم. فقط مي موند معرفي و معرفي و معرفي.... اول خودمو معرفي نكردم. اصرار. معرفي نكردم. اصرار. اصرار. اصرار... و من هنوز متعجبم كه آخه چرا اين همه اصرار؟ آخرش ديگه كم آوردم. گفتم شمارش معكوس...شمارش معكوس... شمارش معكوس! من آدمايي رو كه اينجا، توي وبلاگستان شناختم دوست دارم. همه اونايي رو كه بهشون لينك دادم و كساني رو كه بهشون لينك ندادم. همه رو همين جوري دوست دارم. دورادور، ناشناس و به طرز عجيبي نزديك! من با صورتهاي شما هيچ كاري ندارم. فكرتونو دوست دارم. حالا چه فرقي ميكنه اسمتون چي باشه يا چه شكلي باشيد. من اين نوع ارتباط رو دوست دارم و به وجد ميام وقتي مي فهمم توي دنيا، همين دور و برا، خيلي نزديك، توي شهر من آدمايي زندگي مي كنن كه خوش فكر هستند، آدمايي كه حضورشون باعث مي شه دنيا جاي بهتري براي زندگي بشه. من اينجا مي نويسم و نوشته هاي شما رو مي خونم تا نزديكتون باشم، تا اگه بشه توي ادراك و پنجره هاتون سهيم باشم. الان اين تنها چيزيه كه من از اينجا مي خوام. --------------------------- پس نوشت 1:وقتي آخرش به چند نفر گفتم كه من صاحب شمارش معكوس هستم، زيادي تحويل گرفته شدم. و كشف كردم كه به جز من يك شمارش معكوس ديگه هم هست كه البته اون قديمي تره. خلاصه اينكه دوستان اشتباهي منو تحويل گرفتند و البته منم گفتم كه من اون يكيم! ولي فكر نكنم كه فهميده باشن كدوم يكيم! به هر حال من شماره يك هستم و اون منصوره! پس نوشت 2: بايد بگم كه يه نفر بود كه از ديدنش خيلي خوشحال شدم. ايمان عزيز رو كه دورادور ديدم، احساس خيلي خوبي بهم دست داد. يه وقت فكر نكنيد كه دارم همه حرفاي خودمو نقض مي كنم ها! نه، از ديدنش خوشحال شدم چون خيلي وقته كه كم مي نويسه و من دلم براش واقعا تنگ شده بود. خودش شبيه نوشته هاش بود و با ديدنش دلم باز شد. :) پس نوشت 3: بچه ها! همه كساني براي تنظيم قرار امروز زحمت كشيديد، خسته نباشيد. من از برپاكنندگان فقط احسان رو مي شناسم. از همه ممنونم و بازم خسته نباشيد :) # آهاي! آهاي! يكي بياد يه حرف تازه تر بگه# |
|