|
شمارش معكوس   | ||
|
|
دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۱
آهااااااااي ! خواستم بگم كه...
امشب وبلاگ سالهاي ابري رو خوندم و دوباره يه نگاهي به پوست انداختن، انداختم! رفتم توي حس و حال اون چيزي كه براي راحتي كار اسمشو گذاشتيم عشق! از من بعيده چون توي زندگيم خبري ازش نيست. تصور كردم عاشقم! بعد دلم كلي براي عشقم تنگ شد! دلم هواشو كرد خيلي! به قول كاپيتان هادوگ I miss you but... I havn't met you yet! چند تا آهنگ هم گوش كردم. بعد باز اومدمو وبلاگ خوندم. الان خواهرم عين تارزان پريد توي اتاق و گفت ديوونه تو هنوز بيداري؟ گفتم آره! حس خانوم دكتريش بد مدل گل كرد: تو الان بايد بري استراحت كني، تا يه ذره حالت خوب شد باز تا نصفه شب بيدار موندي؟ (محض اطلاعتون سرما خوردم خفن! 3 روزه افتادم!) گفتم باشه يه ربع ديگه مي خوابم. (بچه به اين حرف گوش كني كجاي دنيا پيدا مي شه؟!!!) حالا تا وقتم تموم نشده يه چيزي بگم و برم. من مي خوام بگم... مي خوام بگم همتونو خيلي دوست دارم. همه اونايي رو كه ميرم وبلاگهاشونو مي خونم. همه اونايي كه اونقدر بخشنده هستن كه پنجره هاشونو باز مي ذارن. همه اونايي رو كه منو همراه خودشون اين طرف و اون طرف مي برن و عاشقم مي كنن. آهااااااااااااااي! بدونيد كه خيلي دوستتون دارم! همتونو همينطور نديده و نشناخته! هيچوقت هم دلم نمي خواد بشناسمتون! همينطوري بهتره. خالصتره... ايمان،آذر،سارا،احسان،آدم نصفه نيمه،ساغر و صاحبان دلتنگستان،پوست انداختن، كاپيتان هادوگ و همه اونايي كه هنوز وبلاگهاتونو نخوندم دوستتون دارم چون همتون باهم خداييد! ايمان، فكر كنم روزي كه بتونيم به همه آدماي روي زمين لينك بديم، خدا پيدا مي شه... شب به خير آدمهاي عزيز، شب به خير خدا جون # آهاي! آهاي! يكي بياد يه حرف تازه تر بگه# |
|