من دلم مي خواهد كه بگويم نه، نه، نه، نه!
يكشنبه ساعت 10:30 صبح، كلاس انگل شناسي، مهر 1381
"انگل شناسي مثل رياضي نيست، فرمول پيچيده اي نداره. اگه سر كلاس خوب به درس گوش بديد مي تونيد اين درسو همين جا ياد بگيريد و كاملا بفهميد..." !!!!!!!!!
قيافه و صدا و حرفاي استاد واقعا عصبيم مي كنه. هر چي مي گذره حالم بدتر مي شه.
نمي دونم چرا. شايد چون پاييزه و من توي كلاس كنار پنجره نشستم. شايد چون توي اين لحظه، اين كلاس و اين صندلي تكي آخرين جايي توي دنيامه كه دلم مي خواد توش باشم. شايد چون اين بار هم امتحان كردم و با نااميدي فهميدم من طبق معمول نمي تونم سر كلاس به درس گوش كنم. شايد چون... نمي دونم شايدم همه اينا با هم باشه.
چقدر از استاد بدم مي ياد. داره تمام سعي خودشو مي كنه كه بگه مثلا ديسيپلين داره. چقدر غيردوستانه به نظر مي رسه. چقدر...
"...ميزبان نهايي توكسو پلاسموز گربه و گربه سانان هستند..."
براي چند ثانيه خوابم مي بره و خواب مي بينم. دستمال كاغذي كه از دستم مي افته از خواب مي پرم و سعي مي كنم يه كم حواسمو جمع كنم.
"...از خوردن كيست نسجي توكسو دچار بيماري مي شوند..."
كيا؟! منظورم اينه كه فاعل اين جمله كيه؟ كل چيزي كه از كلاس انگل شناسي امروز دستگيرم شده اينه: توكسو پلاسموز يه انگله! و ميزبانش گربه سانانند.
صداي بچه ها دراومده : استاد استراحت بدين... يه آنتراكت كوچيك ...
استاد داد مي زنه تا به ما ثابت كنه فوق العاده استاد جدي ايه : نه نمي شه...
شروع مي كنه به استدلال. نحوه استدلالش حالمو بهم مي زنه... آخرش براي دادن به اصطلاح استراحت ليست حضور و غياب رو برمي داره و شروع مي كنه به پرسيدن درسي كه همين جلسه داده!
اسممو صدا مي كنه و من حس مي كنم اسمم با صداي اون چه طنين بدي داره... اصلا گوش نمي كنم كه چه سوالي مي پرسه فقط منتظرم كه حرفش تموم بشه و من يه جوري باهاش مخالفت كنم! دلم مي خواد اعتراض كنم. حتي شده يه حرف مزخرف مسخره هم بزنم، دلم مي خواد مخالفت كنم!
بدون اينكه به سوالش جواب بدم صدامو بلند مي كنم: "به نظر من اصلا اينطور كه شما گفتيد انگل شناسي رو نمي شه سر كلاس و با گوش كردن ياد گرفت!!! اين درس كاملا حفظيه!" (الحق نامردي نكردم! آخه يكي نيست بگه بشر تو يك كلمه هم گوش كردي كه داري اينطوري اظهار نظر مي كني؟!)
با اين حرف كلاس شلوغ مي شه. و اون دسته از بچه هايي كه هميشه منتظر بهم ريختن كلاس هستند _ كه خداي عز و جل هيچ كلاسي را از حضور پربركتشان بي بهره مكناد. آمين!_ شروع مي كنند به همهمه كردن: بله استاد فقط حفظيه... نمي شه ياد گرفت... استاد اكسيژن كمه تعطيلش كنيد ديگه(آخه چه ربطي داره؟!)...آخه چطوري اين چرخه به اين گندگي رو سر كلاس ياد بگيريم؟(اِ؟ مثل اينكه سوال درباره چرخه تكاملي توكسو بوده!)...
استاد كه مي خواد روي منو كم كنه و جو كلاس رو تغيير بده، همه رو ساكت مي كنه و ميره سراغ آرمان و ازش مي خواد كه چرخه رو توضيح بده. آرمان مثل هميشه با اعتماد به نفس بالا شروع به صحبت مي كنه و باز هم مثل هميشه از پس جواب دادن خيلي خوب برمياد. بالاخره شاگرد اولي گفتن....
استاد پيروزمندانه برمي گرده به طرف من: "ديديد خانوم؟ ديديد كه مي شه سر كلاس ياد گرفت؟" صداي پسرها بلند مي شه. آرمان مي گه: نه استاد آخه... ديگه گوش نمي كنم كه چي مي گن با خودم لبخند مي زنم و ذوق مي كنم! فقط برام مهمه كه با اين استاد مخالفت كردم و براي 6، 7 دقيقه كلاسشو بهم ريختم!
آرمان هنوز داره بحث مي كنه! نمي فهمم داره مي گه :" آخه ايشون سر كلاس فقط با دقت گوش مي كردند(!!!!) اگه يادداشت برمي داشتند مطلب يادشون مي موند." يا اينكه مي گه: "ايشون يادداشت برمي دارند اگه فقط با دقت گوش مي كردند يادشون مي موند!" خلاصه نمي فهمم داره كارمو توجيه مي كنه يا داره ايراد مي گيره. اي بابا! آخه تو كه اون طرف كلاس، 3 رديف جلوتر از من نشستي چطور ديدي كه من دارم گوش مي كنم يا مي نويسم؟!
همه دارند همهمه مي كنند. از پنجره بيرونو نگاه مي كنم و مي خندم. آره! من مخالفم، درست نمي دونم با كي يا با چي فقط مي دونم كه روحم محدود شده و دلش مخالفت مي خواد.
آره! من مخالفم!
در سحرگاهان
در لحظه لرزاني كه فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با حسي مبهم مي آميزد
من دلم مي خواهد كه به طغياني تسليم شوم
من دلم مي خواهد كه ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم مي خواهد كه بگويم
نه، نه، نه،
نه!
# آهاي! آهاي! يكي بياد يه
حرف تازه تر بگه#